يا بن اخى ، اگر انكار دارى ، از آن راه گذرى كن ، تا معلومت شود .
چون منزل ماركان « 1 » و 8 فرسنگ راه داشتيم ، بنه را پيش از آفتاب روانه كردم . به منزل « شاهزاده » رفتم . « قهرمان ميرزا » را ديدم كه از تنبلى نشسته ، پاهاى شلوار را مىپوشد ؛ و « مچپيچ » « 2 » را « محمد قلى بك » پيشخدمت ، با هزار مزمزه مىپيچد .
همينكه احضار مىكنند ، برخاسته ، « 3 » بند شلوار را مىبندد و راه مىافتد .
پرسيدم : اين چه اساسى « 4 » است ؟ گفت : از آقا ياد گرفتهام . گفتم : هرچه آن خرد كند ، شيرين بود . »
بديهه غير از او هركس كند ، ميرين بود .
به صحبت مشغول بوديم . مىخواستند بخارى بسوزانند ، آتش را با « بيل » آوردند .
يا بن اخى ، از قندشكن مذكور من بدتر نبود . بخارى ، بسيار دود كرد ، تا به نهار رفتيم .
بعد از آن سوار شده ، روبه « ماركان » نهاديم . در وسط راه ، مظنه شكار بود . پيادهء بسيارى بر سنگها رفته بود . چند شكارى به نظر آمد ، اما به صحرا نريخت . كارى ساخته نشد ، برگشتيم .
در ميان راه ، « يوسف خان » را مرخص كرديم . « شاهزاده » و من و « بهمن ميرزا » و « قهرمان ميرزا » باهم بوديم . نواب شاهزاده ، ميل به شكار « خوك » كردند . من انكار داشتم .
« يولگلدى خان » ، بسيار اصرارى « 5 » داشت . برادر « روشن بك شاهسون » را با 2 نفر ديگر از كنار رودخانه روانه كرد ، كه اگر « خوك » ببينند ، ما را خبردار كنند .
يك ربع نكشيد كه يك كمرچين بزرگى پيدا شد . تفنگها را ساز كرده ، به طرف او تاختيم . « يول گلدى خان » ، پيش از همه رسيده ، تفنگى به او انداخت .
« قابانى » به صداى تفنگ از نى درآمده ، به طرف خان مشار اليه حمله آورده ؛ خان ، دو پاى ديگر قرض كرده ، چهارپا شده ، گريخت .
هامش
( 1 ) . مراكان يا مراگان( Maragan )يا مرهكند ، روستايى است معروف از توابع دهستان « حاجيلار » شهرستان « خوى » در 43 كيلومترى خوى و در محل تلاقى دو رودخانه « قطورچاى » و « آقچاى » .
( 2 ) . در اصل : موچپيچ
( 3 ) . در اصل : برخواسته
( 4 ) . در اصل : اساسىاى
( 5 ) . در اصل : اسرارى