و هر شب ، با جناب آقا ميرزا عبد الله خان اميرپنجه ، در يك اتاق استراحت مىكرديم .
يك شب ، چنان زلزله [ اى ] شد ، كه جناب آقا ميرزا عبد الله خان فرمودند :
« تاكنون چنين زلزله [ اى ] نديدهام . »
و دعاگو ، « يا جدّا ، يا جدّا » مىگفتم ؛ تا الحمد للّه آرام گرفت .
صبح ، جناب نصر السلطنه تشريف آوردند . به اتفاق رفتيم [ به ] سردر ناصرى . و به فقرا پول زيادى دادند ، كه شاه را دعا كنيد . بسيار خوش گذشت .
حسن خان پيشخدمت ، على الاتّصال ذوق ميكردند كه هيچجا نديدهام . به اين مرتب شاهپرست و دعاگو باشند .
بعد ، خرجى به بنده مرحمت شده ، روانهء اشرف « 1 » شديم . از آدمهاى خود ، همراه بنده كردند و تعليقه [ اى ] به عباس قلى خان سرحددار نوشتند .
[ اشرف ]
رفتيم . وارد اشرف شديم . در كمال مهربانى و مهماندارى برآمدند . در وقت ورود ، تماشاى زيادى نمودم . بعد از تماشا ، آمديم منزل . شب ، بنابراين شد كه فردا برويم به صفىآباد .
چه عرض شود از بناهاى بزرگ اشرف ، كه دعاگو را گريه گرفت ؛ كه اين بناها اگر تعمير شود ، على الخصوص آن عمارت چشمه ، سنگهايى در زير خاك مانده ، كه هر دانه [ آن ] در تهران ، قيمتهاى زيادى دارد ، جاى بسيار خوبى مىشود .
رفتيم صفىآباد .
تماشايى كه در صفىآباد كرديم ، هوش از سر ما رفت .
الحق ، از براى عمارت سلطنت ، جايى از آن بهتر نمىشود . و حمامى در آنجا ديدم ، خيلى افسوس خوردم كه به جزوى تعميرى ، راه مىافتد ؛ امّا حيف كه آدم مطمئن پيدا نمىشود .
9000 تومان گرفتهاند ، و به قدر 200 تومان بيشتر مخارج نكرده [ اند ] ، آن هم از هم پاشيد .
در حقيقت ، جاى افسوس است .
هامش
( 1 ) . بهشهر كنونى . اين شهر در آبانماه 1385 ه . ش . 046 ، 22 خانوار و 117 ، 84 نفر جمعيت داشته است .
كل شهرستان بهشهر 466 ، 40 خانوار و 195 ، 156 نفر را در خود جاى داده است .