سورانها » « 1 » بيرون آمدند و گفتند :
« كجا مىروى ؟ »
آدمم گفت :
« به دماوند « 2 » مىرويم . »
ما را شناخته ، گفتند :
« به همراه شما به دماوند مىآييم . »
قبول نكردم .
[ هزار درّه ]
از آنجا آمديم به هزار درّه . برف زياد بود . چنانكه آدم را بىحال مىكرد .
[ لتيان ]
از آنجا وارد لتيان شديم . در كاروانسرا منزل كرديم . مالم را بستم . قدرى راحت شديم ، و « مكارى » « 3 » هم مالهايش را برد و استراحت شد .
[ دماوند ]
بعد ، يك ساعت به صبح مانده ، حركت كرده ، وارد دماوند شديم . منزل كرديم .
يك آدم داشتم ، مرخص كردم .
بنا بود 4 روز بمانم . بعد 2 نفر اخوان را برداشته ، برويم .
5 روز ماندم .
حكومت و عباس قلى خان و آقا موسى خان و حاجى محمّد ولى خان و سايرين ، به ديدن آمدند . از ايشان بازديد كردم . خانهء ايشان را سيل برده بود . منزل درستى نداشتند . و از قرار تقرير ، قوّه ندارند [ كه ] بسازند .
و حاجى رجب على ، بسيار پيرمرد خوبى است . هميشه ذات ملكوتى صفات اقدس شهريارى را دعا مىكرد .
روز پنجم ، خواستم حركت بكنم . صبح ، ديدم تخمينا به قدر يك چارك برف آمده بود . گفتند :
هامش
( 1 ) . قرهسوران( qara Suran )، گروهى از طرف دولت مأمور حفاظت راهها و جادهها مىشدند تا مسافران و كاروانها را از شر راهزنان محفوظ دارند .
( 2 ) . مركز شهرستان دماوند كه در آبانماه 1385 ه . ش . 286 ، 10 خانوار و 708 ، 36 نفر جمعيت داشته است .
( 3 ) . مكارى( mokari )، خربنده ، آنكس كه خر و اسب و شتر را كرايه بدهد . در تداول به خطاmakkariتلفظ كنند .