آداب ، عمدة العلماء و الحكماء « حاجى ملا سلطان على گنابادى » ، به عزم « مكه معظمه » از « عشقآباد » به سمت « باكو » مىروند . مرا هم عشقى در سر است كه خدمتش برسم . » گفتم : « بسيار خوب ، ولى شما تازه از خدمتش مراجعت نمودهايد . والده و والد شما منتظرند و چشم به راه . » گفتند : « ممتنع است برگردم ، اگر همه عالم جمع شوند . »
[ بيت ]
هزار سختى اگر بر من آيد ، آسان است * كه دوستى و ارادت ، هزار چندان است
گفتم : « تا « انزلى » مىشود پياده رفت ، ولى از آنجا بايد تا « باكو » به كشتى نشست ، كه دريا در پيش است و مبلغ كلى صاحب كشتى تا از شما نگيرد ، سوار ننمايد .
زر ندارى ، نتوان رفت به زور از دريا . »
گفت : « اين كرمى كه در سر من است ، اگر پايم به دريا برسد ، خشك نمايد دريا را .
از عصاى موسى كمتر نيست . جايى كه شقّ رود « نيل » نمود عصاى چوبى ، البته پاى من هم « درياى انزلى » « 1 » و « خزر » را خشك ننمايد ، نيمخشك مىنمايد . »
[ بيت ]
مرا هرآينه خاموش « 2 » بودن اولىتر * كه جهل ، پيش خردمند ، عذر نادان است
[ روز جمعه ، چهارم [ شوال 1305 ه . ق . ] ]
[ قشلاق ]
روز جمعه ، چهارم [ شوال 1305 ه . ق . ] ، اول طلوع نماز خوانده ، صرف چاى نمودم . از « قلعه جناب امام جمعه » به سمت « قشلاق » روانه [ شديم ] . آفتاب به شدت اشراق مىنمايد . بالاخره 4 ساعت به روز مانده ، وارد منزل [ شديم ] . مسافت 7 فرسخ و نيم طى شده [ است ] . بعد از اداى فريضهء شام و خفتن ، بناى حركت است .
[ بيت ]
گر برود جان ما ، در طلب وصل دوست * حيف نباشد كه دوست ، دوستتر از جانِ ماست
[ روز شنبه ، پنجم [ شوال 1305 ه . ق . ] ]
[ قزوين ]
روز شنبه ، پنجم [ شوال 1305 ه . ق . ] ، اول طلوع فجر ، وارد « دار السلطنه قزوين » ، از « دروازه خيابان » عبور شد . در سراى مرحوم « حاجى محمد رحيم خان » نزول واقع [ شد ] . راه
هامش
( 1 ) . منظور : مرداب انزلى .
( 2 ) . در اصل : خواموش