چرخهاى اينجا بزرگتر و عدد دستگاهها بيشتر است . آهن گداخته را از كورهها بيرون آورده ، مثل آب در قالبها مىريختند . تمام عملجات « كفش » و « چكمه » هاى آهنين داشتند . زمين كارخانه نيز از آهن بود .
از هر گوشه و كنار ، آهنهاى گداخته بود كه از يك كوره به كورهء ديگر ، يا از يك منگنه به منگنهء ديگر برده مىشد .
مثل « جهنم » ، كارخانهها « گرم » بود .
خيلى تماشا داشت .
از آنجا رفتيم به « گالرى » . تصاوير و پردههاى بسيار نادر به ديوارها نصب كرده بودند .
در همين گالرى نيز موزهاى هم هست ، كه خالى از تماشا نيست .
بعد ، بيرون آمده ، رفتيم به هتل ، چاى خورده ، به توقفگاه راهآهن شتافتم . حاكم شهر نيز محبّت نموده ، به « استاسيون » همراهى كردند .
ساعت 6 [ عصر ] ، كه قريب [ به ] مغرب بود ، كالسكه [ به ] راه افتاد . با حاكم و ديگران خداحافظى « 1 » كرده ، رفتيم .
شب ، چون خسته بودم ، بعد از صرف شام ، زود خوابيدم .
روز پنجشنبه ، بيست و ششم شهر ذى حجة [ الحرام 1304 ه . ق . ]
امروز ، هوا بسيار مرطوب بود . باران هم گاهگاهى مىباريد . بعضى از مسافرينى كه چندى بود در « مهمانخانه » براى رفع امراض خود منزل كرده بودند ، رفتند ، خيلى خلوت شد ؛ من هم از منزل بيرون نرفتم .
چون « چاپار » به طرف « هندوستان » مىرود ، انسب دانستم كار از پيش برداشته ، امروز نوشتجاتى را كه بايد نوشت ، بنويسم ، زيرا كه فردا خيال دارم به « لندن » مراجعت كنم و مىترسم وقت پيدا نشود . تا عصر ، مشغول تحرير بعضى خطوط لازمه شدم . تازهاى كه قابل تذكار باشد ، روى نداد .
جمعه ، بيست و هفتم [ ذى حجة الحرام 1304 ه . ق . ]
صبح زود از خواب برخاسته ، لباس پوشيده ، رفتم به موقف كالسكهء بخار . بعد از دو سه دقيقه مكث ، سوار شده ، به طرف « لندن » روانه شديم .
هامش
( 1 ) . در اصل : خداحافظ