شنيدستم كه شه اسفنديار آن شاه افسربخش * ز ايران عزم تسخير ديار هفتخوان كردى
دران كشور ز جن و انس ديو جادو عفريت * بسى كشت و خلاص از هر طلسمش خواهران كردى
اگر بودى به عهدش زنده و ديدى مصافش را * ز فتح هفتخوان ديگر سخن كمتر بيان كردى
اگر رستم دستان سه اسبه جانب توران * پى خون سياوش با سپاه بيكران كردى
سفير دولت اين داور جم رتبه بهر نظم * گهى رو جانب شرق و گهى در قيروان كردى
خديوا باذلا لشگرگشا كيهان خداوندا * ز كيهان گم تو عدل خسروان باستان كردى
ز بس كشور گرفتى لشگر جرار بشكستى * تمام از هفت دولت قصّه ناپاليان كردى
زدى گر تكيه بر اورنگ بهر حكم در ايوان * و يا بر چهار بالش تكيه چون نوشيروان كردى
فلك گفتى سليمان آشكارا گشته در دوران * ملك گفتى سكندر جاى بر تخت كيان كردى
تو هستى وارث ملك سليمان جانشين جم * سليمان زين در انگشت تو انگشتر ز جان كردى
تو باشى در حسب اندر نسب شاهى ترازيبد * كه مضرب گاه خيّامت به فرق فرقدان كردى
كف راد تو برد از ياد بذل و همت جعفر * تو قاآن را ز بذل جود بىنام و نشان كردى
به محتاجان ز بس ياقوت و گوهر بذل فرمودى * كف راد تو خون اندر دل دريا و كان كردى