حكايت « 1 »
يكى جم نام وقتى پادشا بود * كه جامى داشت كان گيتىنما بود
به صنعت كرده بودندش چنان راست * كه پيدا مىشد از وى هرچه مىخواست
چو وقتى تيره ، جام از زنگ بودى * شه گيتى از ان دلتنگ بودى
بفرمودى كه دانايان آن فن * بكردندى به علمش باز روشن
چو روشن گشتى آن جام دل افزاى * نمودى هرچه بودى در همهجاى
حكيمى گفت جام آب بود آن * منجم گفت اسطرلاب بود آن
دگر يك گفت بود آيينهاى راست * چنان روشن كه مىديد آنچه مىخواست
به قدر علم خود گفتند بسيار * ولى آسان نشد اين كار دشوار
بسى گفتند هر نوعى ازينها * نبود آن جامجم جز نفس دانا
چو نفس تيره روشن كرد انسان * نمايد اندرو آفاق يكسان
چو انسان گشت اندر نفس كامل * شود بر كل موجودات شامل
ز چرخ و انجم و وز چار اركان * نمودارى بود بر نفس انسان
حقيقت دان اگرچه آدم است او * چو عارف گشت خود جامجم است او
بدار دوست گفتى پير خود پاس * نخستين نفس خود را نيك بشناس [ 2 ب ]
كه اندر وى ببينى هردو عالم * ز راه صورت از معنى به يك دم
رهت علم است اگر تو نيك دانى * چو ذوالقرنين گردى گر بدانى
بنى آدم گروهى « 2 » بس شريفند * شريفند و لطيفند و ظريفند
بعده ، ديگر باعث آن بود كه الغ بيك « 3 » سلطان مرحوم استاد مولانا على قوشجى شيرى « 4 » [ را ] به خطاى فرستاد و كسان خود را گفت هرچه بينيد و بدانيد بنويسيد كه تمام اوضاع آن ملك از عجايبات است .
هامش
( 1 ) - ق : اين كلمه را ندارد
( 2 ) - ق : گروه
( 3 ) - س : الوغ بيك
( 4 ) - ق : « شيرى » ندارد ( مراد معلوم نشد )