آنچه دانستى ره است و ديده او را منزل است * چون ره و منزل بماند آنگهى و الا شوى
چون شدى بينا ترا با هيچ هستى كار نيست * تا درو مشرك نيابى مردك ترسا شوى
ور محبى پس محبان را علامتها بود * يك علامت آن بود كز دون او يكتا شوى
ور فقيرى پس ترا نسبت بريدن محو گشت * مى چه پندارى كه با چندين سبب صحرا شوى
خاك را در خاك باز و باد را در باد باز * تا ميان خاك و باد اندر ، تو ناپيدا شوى
همچنان كن خويشتن چون منصور حلاج ( ؟ ) * تا مگر در فتنهها يكبارگى غوغا شوى
* * *
هيچ در خير بر تو باز نگردد * تا در عصيان فراز نگردد
تا تو ز راه فضول باز نگردى * هيچ در فضل بر تو باز نگردد
در موضعى ياد از حكيم جوهرى مىكند كه او را در مجلسى ديده بوده است ، بدين عبارت :
« يحول الغنى و العز فى كل موطن * ليستوطنا قلب امرى ان تتوكلا
و من در يك مجلس اين بيتها را بگفتم . حكيم جوهرى حاضر بود . ورا گفتم اين بيتها را ترجمه كن . وى ترجمه كرد و گفت :
توانگرى و شرف هردو گردانند * بود وطنشان اندر دل ، توكل جوى
* * * اين چند عبارات نمونه است از مطالب آن كتاب .
- چنان كه ابو اسحق بشاغرى رحمة اللّه گفته است كه دل مؤمن همچون رباطى است و هركسى به رباط فرود آيند و بروند و لكن آنك رباطيان بود پيوسته ( در نسخهء ديگر پوسته ) در رباط بود . اكنون بنده را تأويل بايد كردن كه در غالب