قمرى و بلبل كه مدح سرو وصف گل كنند * روز و شب از سرو و گل سيمى نخواهند و زرى
طبع من بحرى است پهناور كه ريزد بر كنار * گه درى و گاه مرجانى و گاهى عنبرى
كى رهين كس شود دريا كه گر گيرد ز ابر * قطرهء آبى دهد واپس درخشان گوهرى
شاد باش و شاد زى كين بزم و اين آرامگاه * مانده از سلطان ملكشاهى و سلطان سنجرى
من به نيروى تو در ميدان نظم آويختم * هيچ دانى با كه ، با چون انورى كند آورى
هم به امداد نسيم لطفت آمد بر كنار * از چنين بحرى سلامت كشتى بىلنگرى
*
راستى ننديشم از تيغ زبان كس كه هست * در نيام كام همچون ذو الفقارم خنجرى
من كه نظمم معجز فصل الخطاب مهر تست * نشمرم جز باد سرد افسون هر افسونگرى
ريسمانى چند اگر جنبد به افسون ناورد * تاب چون گردد عصا در دست موسى اژدرى
هان و هان هاتف چه گوئى ؟ چيستى و كيستى ؟ * لاف بيش از بيش چند ، اى كمتر از هر كمترى
لب فرو بند و زبان دركش ره ايجاز گير * تا نگرديدستى از اطناب بار خاطرى
تا گذارد گردش ايام ، و بيزد دُرّ چرخ * تاج عزت بر سرى ، خاك مذلت بر سرى
دوستانت را كلاهى بر سر از عزّ و شرف * دشمنانت را به فرق از دل ، و خوارى معجرى