حق امّ و اب اگر مانع نبودى گفتمى * هم ز خيل خادمانت آدم و حواستى « 1 »
مهر و مه بر آستان عرش بنيان درش * چون كنيز و چون غلامان حبش درواستى
گفتم اين طور است كز نور جلال كردگار * كرده پر آفاق را و بس خوش و زيباستى
هاتف غيبم به گوش هوش در داد اين ندا * اين نه طور است و نه سينا مسجد اقصى استى
هرچه جز نور خدا خوانم ورا باشد خطا * غير مدحش هرچه گويم سر به سر بيجاستى
در لطافت هست گوئى آب سقاخانهاش * آب كوثر يا كه اشك ديدهء حوراستى
وصف سقاخانهاش كى مىتوان كردن بيان * بىگمان آبش شفاى جملهء مرضىاستى
مدرسش با حوضها و سروهاى باصفا * آن بهشت ، اين آب كوثر و آن ديگر طوبى استى
كرسى است اين بر فراز عرش يا گلدسته است * كز بها خود رشك خورشيد جهان آراستى
*
مرحبا اى مرز و بوم قم كت از نه آسمان * قدسيان از شش جهت همواره جبهت ساستى
بخّبخّ اى صفهء همايون ، بهبه اى قصر بديع * اى كت آن يك پله اين نه گنبد ميناستى
عرصه قم از بد فرعونيان اندر امان * چون محل گشت و مأواى عصى موسى استى
كرده معمارى اين جنب سراپيك جليل * موضع رجلين او تا حاليا برجاستى
هامش
( 1 ) - خاك درگاهش عبير طرهء حوراستى - خ ل ( مؤلف )