تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 141

مساهمون:

صقسم دوم ١٤١
انديشه چيست ؟ و او پسرى داشت جستان نام كه در قبيلهء ايشان از او نيكو اعتقاد و شيرسوار و داناتر جوانى برنخاست ، پيش او برپاى بود ، امرا گفتند ما همه بندگان و بركشيدگان توييم و امروز قرب چهار سال برميآيد كه ما را مخدوم و منعم تويى و پدران ما از تو جاه و منزلت يافتند ، با شاه غازى رستم كه ديو از آتش فتنهء او گريخت باشارت تو مردم رويان آن كردند كه ديدى ، امروز به حمد اللّه حشم و حشمت و رأى و رويّت و سنّ و همّت بيشتر دارى ، بهرچه روى نهى يا رأى بر آن مصروف گردانى ما جانها و خانه‌ها فداى اشارت و فرمان تو كنيم ، امير استندار بر ايشان ثنا گفت و همه را بازگردانيد و چون خالى شد جستان را كه پسر او بود بنشاند و گفت سخن معارف رويان شنيدى ، دانم كه باد در بروت و غرور در دماغ گرفته باشى كه ما را بندگان شايسته‌اند ايشان هرچه گفتند براى مصلحت و بازار خويش گفتند تا من خلاف ملك مازندران كنم و ايشان از گردن من مركبى خوش‌رفتار سازند و تحكّمهاى بىوجه و نازهاى بىاندازه با ميان آورند ، اين ريش دراز خويش را گره برخواهم زد و ملك مازندران را بر دوش خويش نشاند و بدست او داد تا هرچه مرادش باشد كند كه تحكّم و تسلّط از آن او برم اوليتر از اين جماعت كه بنده و اتباع من‌اند ، و چون بر اين ششماه گذشت فرزند كيكاوس جستان با جوار حقّ نقل كرد و از او پسرى طفل ماند تا حدّ يك ساله و شاه اردشير را دخترى آمده بود ، استندار كيكاوس از مصيبت آن بس جزعها نمود و لباس صبر دريده شد كه بر طرف عيش و ساحل حيات بود و سالها بر او آمده و اقبال يافته و كامها رانده ، شاه اردشير پيش او بخطّ خويش تعزيت نامه نوشت و عزّ الدّين گرشاسف كه از معارف پدر او بود بنيابت خويش آنجا فرستاد و او را بشفقت و رأفت خويش مستظهر گردانيد و وصيّت كرد ، كيكاوس از آن خوش‌دل شد و بوقت بازگشت ، گرشاسف را گفت خداوند ملك ملوك را بگويد كه من و پدران من اين خانه از دولت شما داشتيم و ببندگى و طاعت شما در حساب آمد ، مرا فرزند نماند جز اين طفل كه بنده‌زادهء تست ، او را به تو سپردم اگر بماند چنان كه خداوندان جدّان تو كردند دخترى را بنام اين پسرك پديد فرمايد و اين ولايت بديشان سپارد تا روان من از تو خشنود باشد ، چون اين سخن بر شاه عرض داشتند قبول فرمود كه بوقت و مدّت اين تمنّى را بوفا رساند و