تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 85

مساهمون:

صقسم دوم ٨٥
جليل نام دختر حسام الدّوله را كه عمّهء او بود به دو داده و خويشاوندى كرده ، اصفهبد چون سخن امير على بشنيد گفت سوگند بخورم و عهد كنم ، امير على مصحف بيرون آورد و اصفهبد را سوگند مىداد تا بدينجا رسيد كه دابو را نكشم و نگيرم ، اصفهبد گفت او را و پسر او را هردو بگيرم و بكشم ، سابق الدّوله را گفت كه اكنون بشنود و دابو را بگويد اصفهبد سوگند خورد ، امير على دابوان را گفت كه اصفهبد سوگند ياد كرد هردو پيش آمدند اصفهبد پسر و پدر را بآمل فرستاد پسر را بنيمشاد زوبين درفرمود چيدن « 1 » و پدر را بياويخت ، تا مدّتى آويخته نهاده بود ، و اصفهبد رستم ايرمان‌گاه را كه خويشاوند او بود و بوقت قشتمر و تاج الملوك دعوى پادشاهى كرد فرمود كه ما را مهمان كند بمقام چمنو ، اصفهبد رستم چند هزار گوسفند و گاو بكشت و خوان فرو فرمود نهاد ، او چون بنان شد اصفهبد رستم را زوبين درفرمود چيدن و بكشت « 2 » چون شرف الملوك علاء الدّوله حسن از رى با مازندران آمد اصفهبد گفت البتّه پيش من نمىبايد آمد ، فرستاد و چهار پاره بند فرمود نهاد و با قلعهء كيسليان برد ، مدّت يك سال و هشت ماه در بند بود تا بمقام آمل بزرگان شفاعت كردند او را از قلعه بياورد با ركوند فرستاد و گفت پيش من نيايد و برادر كهين حسام الدّوله را كه شهريار نام بود بسكارو بنشاند و اين ساعت آن موضع را كه او نشستى خانگاههء حسام الدّوله مىگويند ، شكارگاهست ، و هرگز پيش برادر نيامدى و كلّه بند داشتى ، بر سر كلاه ننهادى و بهروقت كه اصفهبد با سكار و شدى بيامدى يك روز برادر را از دور خدمتى بكردى و پيوسته بعاقبت به شكار و شراب مشغول بودى « 3 » و او را سه پسر بود يكى كه وليعهد بود و او دوست داشتى گرده بازو گفتند و يكى علاء الدّوله حسن بن رستم و يكى ديگر را اصفهبد على گفتند كودك بود .

سبب قتل گرده بازو بر دست ملحدان

چون اصفهبد فرمان يافت برادر او مردآويج بن على كه تاج الملوك گفتند بيرون تميشه بدست گرفت و قلعهء جهينه و امراى آن حدود با او بساختند و سلطان سنجر
هامش
( 1 ) - كذا در الف ، در ب بجاى اين قسمت چنين آمده : پسر را بنيم شاد بزوبين هلاك فرمود ( 2 ) - كذا ايضا در الف ، ب : بزوبين فرمود چيدن و هلاك كرد . ( 3 ) - كذا در الف ( ؟ ) ، ب اين جمله را ندارد
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 85 | عباس إقبال آشتياني / اقبال آشتيانى / محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب