تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 84

مساهمون:

صقسم دوم ٨٤
شوند و با اين جماعت كه عصيان كرده بودند و باز به خدمت مىآمدند قرار نهاد كه سه سال از او جامگى نطلبند از امرا و معارف و كتّاب و عمّال و حواشى ، و او در اين سه سال چندان عمارت بطبرستان بفرمود كه شاعر ميگويد مظفّرى لقب :
جنّت عدنست گويى كشور مازندران * در حريم حرمت اصفهبد اصفهبدان
اصفهبد رستم را كه استران او برده بود رستم گلمين نام نهاده بودند ، چون با خدمتش آمد گفت برود قلعهء سواته كوه همچنانكه به جهت قشتمر گرفتى بازگيرد و او را حشم داد ، آنجا شد و قلعه بازگرفت و نگذاشت آن جماعت را كه عصيان كرده بودند يك روز آسايش كنند ، بهرجانب كه او را مخالفى بود ميفرستاد و ولايت مستخلص ميكردند به جهت او ، و اگر گناه و تقصيرى در راه آمدى دست و پاى ميبريد و گردن ميزد ، مردم رضاى او را و بيم جان را ميكوشيدند و چون هيچ كار نداشتى لشكر برگرفته بولايت ملاحده تاختن بردى و بيك روز برودبار سلسكوه هجده هزار ملحد را گردن بزد و اند پاره مناره از سر ايشان بكرد و هنوز استخوانهاى كشتگان در آنجايگاه باقيست و از آنجايگاه سواران بفرستاد برتكان بالاى تميشه ، و ديوانه رستم گفتند باوندى بود با ملاحده اختلاط داشت و بالاى شمشيره برين شكافيست معروف بديوانه رستمى كوه كه استوارى آن را نهايت نيست ، آنجا بازاستاده بود و راه زدى و مسلمانان را كشتى و ولايت قومش و چهار ديه بكركيلى فروافگنده بود « 1 » ، مغافصة از سلسكوه بسر او شدند و او را گرفته و بتميشه آورده و بدربند بياويخته و گنبدى است برتكان مدفن او آنجاست ، و دابو و پسر او رستم نام با امير على سابق الدّوله خويشاوندى كرده بودند و امير على دختر او را خواسته ، چون اصفهبد دابويى به دو سپرد بقلعه مىآمد همان روز عصيان كردند و بقصر او به دو ؟ ؟ ؟ كا بپادشاهى نشسته و اسبان اصفهبد را كه بسيخ بسته داشتند گرفته و برنشسته پيش اصفهبد نيامدند و پناه باستندار شهر يوشن كردند و آنجا نيز از بيم اصفهبد قرار نگرفتند ، پيش امير على سابق فرستادند بكيله‌خواران كه براى ما با اصفهبد عهد كند تا بياييم ، چون بر همگنان بخشايش ميبرد گناه ما نيز عفو كند ، امير على سابق الدّوله اين حال با اصفهبد بگفت و اصفهبد را در حقّ امير على شفقتى هرچه تمامتر بود و ستى
هامش
( 1 ) - در ب بجاى اين جمله چنين است : ولايت قومش و چهارده را خراب كرده پود .