تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 69

مساهمون:

صقسم دوم ٦٩
اصفهبد دريده بود امّا امعاء را خلل نرسيد ، اصفهبد پهلو بدست گرفته برخاست گفت مرا بيم مردن نيست و بسلامتم ، مردم بياراميدند و اصفهبد بدرويشان ازين حال خبر يافت دلتنگ شد و خصم در گرگان بود . خوان فرمود آورد و نان بخورد و برنشست بآمل آمد و پسر را بديد رنجور دل‌تر گشت كه زخمى صعب بود و همه روز و شب ميگريست و بمستحقّان و درويشان و سادات مصلح صدقات ميفرستاد و خيرها ميكرد .

فرستادن سلطان سنجر سلطان مسعود برادرزادهء خود را بحرب اصفهبد

اين خبر بمسعود رسيد لشكر كشيد كه بشهرياره كوه آيد و مردآويج بن گرشاسف كه فخر الدّوله خواندند پيش مسعود بازايستاد و راه دانى ميكرد از لنگرود ببيشره دشت رسيد كه به راه كنيم درآيد ، اصفهبد پسر را بوليكان رنجور بگذاشت و بشارمام شد و خبر بمسعود رسيد با سراگاه اورسه دشت شد ، خيمه زد ، اصفهبد بازآرم شد ، چون آنجا رسيد جاسوس اصفهبد رسيد كه مسعود سابق قزوينى را كه مبارز لشكر او بود با مردآويج بن گرشاسف بتميشه فرستاد كه ناگاه در تميشه شوند ، پادشاه مرزبان از اين خبر يافته بود و احتياط بجاى آورده ، اصفهبد از زارم نماز شام كوچ كرد و همه شب ميآمد تا بسراگاه او بلار بلمراسك بدشت افتاد ، پيادگان مسعود بتميشه رسيده بودند و سواران بهر جانب تاختن مىبردند ، اصفهبد بدنبال در رسيد و جمله را بكشت و بعضى بگرفتند ، آنچه بود بازستده و آنچه بتميشه رسيده بودند از رسيدن اصفهبد خبر يافتند بگريختند سواران اصفهبد بدنبال تا بقاضى كلاته بشدند و بسيارى را از آن جماعت بگرفتند و كشتند رزمان كينخواز را دست بسته با دويست ديگر بتميشه آوردند و اصفهبد محبوس فرمود و تا لنگرود هزيمتى هيچ جاى نتوانست ايستاد ، و اصفهبد سه روز بتميشه بود ، كيا بزرگ الدّاعى الى الحقّ الهادى با پنج هزار ديلم بمدد اصفهبد آمد و شاه غازى رستم صحّت يافته با لشكر خويش دررسيد و مسعود از اصفهبد بترسيد خيمه با ليورزن برد ، مردم طبرستان گفتند برويم بسر او و او را بگيريم ، اصفهبد گفت دختران ملكشاه و مخدّرات با اواند نشايد بيحرمتى كردن ، اسفهسلّار انزان لشكر فيروز بن مردآويج بخلوب روبار كلاته با دويست مرد نشسته بود ، گفت من بروم و بدانم كه ايشان بچه مشغولند ، اصفهبد دستورى داد و با او سوار بفرستاد ، لشكر فيروز تا كنار لشكرگاه بشد ، حشم مسعود