تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 53

مساهمون:

صقسم دوم ٥٣
جمله مثالها بدريد و در آب فرمود شست ، و امرا فرامرز و بهرام را گفتند شما را خدمت اصفهبد مىبايد كرد تا نان‌ها دهد ، ايشان گفتند ما با او آن نكرديم كه پيش توانيم شد ، ما را پيش سلطان بريد تا ما را سلطان به او سپارد ، لشكر على بار چون اصفهبد با ميان آمد غافل هر جاى فرومىآمدند ، مردم شهريار كوه و ايزآباد هرشب بلشكرگاه آمدندى و صد و دويست اسب بگرفتندى ، تركان پيش اصفهبد آمدند كه اگر چنين خواهد بود ما همه پيش سلطان خواهيم شد ، بفرمايد تا دست كشيده دارند چندانكه ما بگذريم كه كسى را از ما رنجى نيست ، اصفهبد منادى فرمود كه بعد از اين جنس آن نكنند ، دو برادر بودند در شهرياركوه عيار علىّ بن ابراهيم و حسن بن ابراهيم و معلوم نبود كه اصفهبد منادى فرمود ، چون لشكر برودبار آرم رسيدند و شب درآمد محمّد بغرا و اسفنديار بغرا دو اسب داشتند زرده و كميت تازى و هر اسبى پانصد دينار خريده بودند ، آن شب آن دو برادر اسبان از طويله بدزديدند كه هيچكس خبر نداشت تا بامداد بخيمهء اصفهبد آمدند و عرض داشتند كه دوش هردو اسب ما جبرئيل به آسمان برد و در جهان كسى چنين كار نتواند كرد ، دست ما و دامن خدمت تو ، اگر بخروار زر و جوهر دهى قبول نكنيم ، اصفهبد وشمگير بن اسفار نگيج را از اميران ايزآباد بخواند و گفت اين كار كدام كس كند ، گفت مردم ايزآباد همه با من بودند دوش الّا دو تن علىّ ابراهيمان و حسن ابراهيمان ، بفرمود تا هردو را پيش آورند وشمگير گفت ايشان پيش شهر آشوب‌اند ، اصفهبد ركابدارى را از آن خود پيش شهر آشوب فرستاد و گفت ميخواهم اين ساعت اسب پيش من فرستى ، و از آنجا برنخاسته هردو اسب آوردند ، محمّد بغرا و برادر هردو خدمت گفتند و اقرار داده كه مردى اهل طبرستان را مسلّمست ، و اصفهبد از آرم كوچ كرد با سر تنگهء كولا شد ، دعويدار بن سهراب مردى پير و مقبول القول را پيش بهرام و فرامرز فرستاد و گفت بسيار مطنند « 1 » و دست از بوالعجبى بدارند و همچنان به خانه بنشينند كه حرمت شما كسى ندارد بدرگاه سلطان ، و اينجا آزموده‌ايد تا من بشوم و چنان كه ببايد كار بسازم و به جهت شما نان پديد كنم . سخن آن پير نشنيدند و تا به شهر رى شدند
هامش
( 1 ) - كذا در هردو نسخهء الف و ب