قدمى بىالمى بردارم « 1 » اختبلت حين اجبلت و منيت بمرافقة الأنجاس بعد مفارقة الأجناس ، تا بآمل رفتم و مدّتى بدانجا ماندم و گفتم :
اذا بلدة حلّ فيها البلا * لسكّانها حلّ منها الجلا
شهوات نفس كه هوام هموم و حيّات حياتست با [ كا ] ذبهء امانى و جاذبهء زمانى يار شدند و خطرات وساوس بر چشم و دل من آراسته گردانيده ،
و حدّثت نفسى بالأمانّي ضلّة * و ليس « 2 » حديث النّفس غير ضلال
ناچار خدمت چنان پدرى را وداع كردم و عزيمت تصميم يافت ، كه به سنگ بو قبيس روزگار كو كنار غفلت در حلواى بلاى من ريخت تا عقل از دماغ من چون ماغ بپريد و اصحاب الكهف آسا خوابى بر من مستولى شد كه چون بيدار شدم خود را خوار كعجل جسد له خوار بروضم چون خوار « 3 » بخوارزم يافتم ، اقليمى در اقليمى بل عالمى در عالمى ديدم ، در و چندان تحصيل علم و فوايد علماء كه سراسر گيتى يكى مثل ده يكى ايشان يافت نشود ، بعد پنج سال كه مقام كردم روزى بر ستهء صحّافان مرا گذر افتاد از دكّانى كتابى برداشتم درواند رسالت بود كه داود يزدى مردى بود از اهل سند علاء بن سعيد نام « 3 » از هندوى بتازى ترجمه فرموده بود در سنهء سبع و تسعين و مايه ، و رسالتى ديگر كه ابن المقفّع از لغت پهلوى معرّب گردانيده جواب نامهء جسنفشاه شاهزادهء طبرستان از تنسر داناى پارس هربد هرابدهء اردشير بابك . با آنكه نه روزگار مساعد و نه دل و ساعد هيچ كار بود علي ان مسّنى الكبر شيب سر از جيب غيب برگرفته و انكسار نشاط و انطواء رباط و تخاذل اعضاء و متقاضى فناء نه شهوتى در حواس نه لذّتى در كأس و يأس من جميع النّاس ، غضارت جوانى و نضارت ايّام كامرانى بذلّ پيرى و عجز بىتدبيرى مبدّل شده و حالى خوبتر از نور ، در ظلمات غياهب مصائب و صدمات نيوب نوائب مانده ياران تازان رفته و من آشفته خفته با چندين علل و خلل از روزگار كما يحبئ لا كما يجب در فراهم آوردن تاريخ طبرستان ، از آنكه :
هامش
( 1 ) - ب اضافه دارد : تا بهمدان رسيدم ، اين جمله در ساير نسخ نيست و ظاهرا با سياق عبارت متن نيز تناسبى ندارد .
( 2 ) - تصحيح قياسى ، در جميع نسخ : ليست .
( 3 ) - كذا در جميع نسخ ( ؟ )