جبايت آن ظلم روا داشت ، مردم ستوه آمدند .
ذكر پادشاهى اولاد سوخرا و بنياد خروج ونداد هرمزد « 1 »
و از فرزند سوخرا ونداد هرمزد بن الندا بن قارن بن سوخرا كه پيش ازين ذكر رفت ، و ايشان را جرشاه خواندند به حكم آنكه جر كهستانى را گفتند كه برو كشت توان كرد و كهستان ايشان جمله مزارع و معمور بودى گاو باريان ملك ايشان انداخته بودند و صد سال برآمده ، مردم كوه اوميدوار ونداد هرمزد پيش او شدند « 2 » و حكايت ظلم ولاة خليفه و تحكّمهاى ايشان با او گفته و ازو درخواست كرده كه اگر تو بدين كار اقدام نمايى ما همه در فرمان و مطاوعت جان فدا كنيم مگر كهستان را از جور و ناجوانمردى ايشان مسلّم گردانيم و تو نيز بملك پدران رسى ، گفت اوّل بدين مهمّ با اصفهبد شروين مشورت بايد كرد و از مصمغان ولاش بيعت طلبيد اگر جمله متّفق شوند اين خروج من پيش گيرم ، پيش اصفهبد شروين فرستادند به شهر يار كوه پريم و پيش مصمغان بمياندو رود هردو باجابت و تحريض رغبت كردند و عهد و ميثاق بوفا و معونت و مطابقه رفته ، با جملهء اهل ولايت وعده نهاده كه در فلان روز در فلان ساعت هرطبرستانى را كه چشم بر كسان خليفه افتد به شهر ورستاق و بازار و گرمابه و راهگذر بگيرند و در حال بكشند و بميعادى كه رفت او از هرمزدآباد با جوقى از حشم برنشست و آنجا كه سواد اعظم و جمعيّت اهل خليفه بود دوانيد و همه را قهر كرد و بجايى رسيد كه زنان شوهران را از ريش گرفته بيرون مىآوردند و بكسان او سپرده گردن ميزدند ، بيك روز طبرستان از اصحاب خليفه خالى شد و خليفه حمّاد بن عمر الذّهلى و خالد بن برمك را برى فرستاده بود ، ازين حال خبر يافتند و پيش خليفه صورت واقعه نبشته ، و سالم فرغانى را كه از ثقاة خليفه بود و او را شيطان فرغانى خواندندى گسيل كرد ، چون به حضرت او رسيد و حال عرض داشت از خجالت خليفه گفت آخر كسى نباشد بطبرستان رود و سرو نداد هرمزد پيش من آرد ، سالم گفت اگر امير المؤمنين مدد دهد من بروم ، فرمود تا مردان بگزينند و او را روانه كرد ، چونكه بطبرستان رسيد بصحراى
هامش
( 1 ) - اين عنوان در الف نيست و در ج اين عنوان چنين است : « ذكر خروج ونداد هرمزد بن النداى سوخرا و قتل اعراب در مازندران »
( 2 ) - در ب و ساير نسخ : مردم اميدواره كوه پيش ونداد هرمزد شدند .