بعيّوق ميرسانى و برمىجهى و از كوى بكوى و محلّه بمحلّه تشنيع زنان مىدوى و عاقّ و آبق ميشوى . و من با آنكه منشأ و مولد [ م ] بكهستانى باشد كه آدمى آنجا راه نبرد و سالها پرورش يافته باشم چون بآدمى رسم و مرا بگيرند باندك تعهّدى و تفقّدى رام گردم و دل بموالات و متابعت ايشان فرونهم و چون بصيد رها كنند دريابم و بگيرم و نگه دارم تا ايشان برسند تسليم كنم و چون بپرواز گذارند هروقت كه باز خوانند پيش ايشان آيم ، خروس چون سخن باز تمام بشنيد گفت حجّت من بر تو پوشيده است ، در همهء عمر خويش باز بر سيخ زده در تنور نهاده نديدهء امّا من هرروز هزار خروس بر سيخ زده مىبينم ، اگر آنچه از منصور من مىبينم و مىدانم شما بينيد و بدانيد يك شربت آب از بيم او ايمن نتوانيد آشاميد . « 1 » و منصور را ابو الدّوانيق « 2 » لقب براى آن نهادند كه حصار و خندق كوفه را عمارت فرمود هرسرى را دانگى زر برفرمود نبشت و چون از آن فارغ شد بنياد شهر بغداد نهاد ، موريانى او را بر آن داشت كه سراى كسرى بمداين خراب كند و آن عمارت و آلات ببغداد نقل فرمايد كرد تا نفقه كمتر باشد ، منصور خالد برمكى را بخواند و اين حال با او بگفت ، خالد جواب داد كه اين سخن نشنود كه سراى و ايوان كسرى آيت اسلامست تا قيامت هركه اين سراى و عمارت بيند داند كه خداوند اين سراى [ را ] الّا پيغمبران خداى قهر نتوانند كرد و با آنكه چنين است مصلّى امير المؤمنين على عليه السّلام بود ، اگر اين سراى خراب كنى مؤنت خرابى او بيشتر از منفعت برآيد ، منصور گفت : يا خالد أبيت إلّا ميلا الى العجميّة ، و بفرمود تا خراب كنند چون مدّتى برآمد موازنهء مؤنث و منفعت كردند خرج دوچندان بود كه توفير ، خالد را بخواند و گفت : صرنا الى رأيك خالد گفت زنهار كه من بعد ازين همان گويم ، مشورت من آنست كه خراب كنند تا داستان نشود كه امير المؤمنين از تخريب خانهء عاجز بود ، و ميگويند كه منصور گفتى كه بدين يك سخن مرا خالد بر آن داشت كه عمارات عالى و محكم فرمايم ، و اين
هامش
( 1 ) - ازينجا تا ابتداى عنوان : « ذكر اصفهبد خورشيد » فقط در الف هست
( 2 ) - در اصل : ابو دوانيق