آن رنج از حركت فروماند مردى مصلح ساده دل را نظر بر ضعف شير افتاد و انين و ناله مىشنيد ، بخشايش آورد و گفت خلق آفريننده است تبارك و تعالى در بلا مانده و بسعى من خلاص و نجات او آسان برمىآيد ، تقصير جايز شمردن نه از رحمت باشد ، نزديك شير شد و دست خويش بر پاى او ميماليد و نى از پاى او بيرون كشيد و ريم و ستيم پاك كرد ، شير برخاست و خويشتن برافراشت و آهنگ دريدن مرد كرد ، گفت مكافات شفقت و جزاى رحمت و مروّت من اينست بچه حجّت تمسّك نمودى و بچه دعوى اين معنى روا ميدارى ، گفت تو مردى فضولى ميباشى تواند بود كه شير ديگر را ببلايى مبتلى بينى بدوا و تحرّى رضاى او مشغول گردى ، نبايد كه بيايد و اين مرغزار بقهر و كارزار از من بستاند و من آواره شوم و بغربت افتم ، هرچه مرد فرياد بيشتر ميداشت شير كمتر شنود و به كار مشغول بود تا مرد را هلاك كرد و تشفّى رنج جوع ديرينه و تسكين فورت حرارت گرسنگى ازو ساخت .
ابو مسلم گفت نهالى كه من نشانده باشم اگر بتربيت و طاعت و غمخوارگى آن ايستادگى نكنم و باز گذارم رهگذريان بركنند و سعى چندين سالهء من عبث آيد . سنباد نام نايبى بود او را با خزانه و اموال برى فروداشت ، و او پيش منصور شد تا آن ديد كه گفت و مثل آمد : تركت الرّأي بالرّي ، و چون منصور او را بكشت وزارت خويش بابى ايّوب الموريانى داد كه به مثل زنند : لقيه بدهن أبي أيّوب . و بكشتن ابو مسلم از منصور اهل عالم حسابى عظيم گرفتند و خوفى و سياستى ازو بدلها قرار گرفت . آوردهاند كه روزى خواصّ ابو ايّوب ازو پرسيدند كه با چندين اختلاط و اختلاف و محادثه و مشافهه كه ميان تو و منصور هست اگر به روزى پنجاه نوبت از پيش او بيرون مىآيى رنگ و روى تو نه برقرار است ، جواب داد كه مثل من و شما چنانست كه باز شكارى و خروس با يكديگر مناظره كردند ، باز خروس را گفت در جهان از تو بىوفاتر و بىمروّتتر كسى نديدم ، گفت چرا ، گفت به حكم آنكه خداوندان تو هنوز تو در عدم آبادى كه بيضه بر ميگيرند و بتربيت ايشان تو بيرون مىآيى و ترا جايگاه مىسازند و جفت مىدهند و روز بروز دانهء ترا غمخوارگى واجب مىدانند و بدست خويش چينه بمنقار تو ميرسانند ، هر وقت كه به تو آهنگ خواهند گرد نعرهها
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص١٦٨