بدنامى بر روى صفحهء روزگار بماند و ناپسنديده « 1 » باشد .
شعر [ 274 ]
مزن دهره « 2 » بر پهلوانى درخت * مبادا كه دور افتى از تاج و تخت
همان به كه با آن مدارا كنى * نه پيكار و كين آشكارا كنى
ره صلح بايد برآراستن * مبارك نشد كين از او خواستن / 239 /
و اگر به حرب قيام خواهى نمود كمر خدمت دربنديم و مردانه بكوشيم .
شعر
يا بر مراد بر سر گردون نهيم پاى * يا مردوار بر سر همت كنيم سر
شاهزاده گفت هرچند مرا بر جانب شما اعتماد هست اما عقل رخصت نمىدهد .
صلاح آن است كه از ظاهر شيراز برخيزيم و به طرف كندمان روى نهيم و بگريزيم . در اين ولا امير سعادت فرار جست و خود را در اندرون شهر انداخت .
ذكر خبر آمدن خاقان سعيد شاهرخ بهادر به شهر اصفهان
چون رايات همايون پادشاه سعيد به اصفهان رسيد بفرمود كه منادى امن و امان زدند « 3 » كه از رعايا مطالبت ننمايند تا به زراعت و عمارت مشغول گردند و از اصفهان خبرگيران از پى شاهزاده بفرستاد . خبر آوردند كه از ظاهر شيراز برخاسته و متوجّه كندمان گشته . فرمان جهانمطاع صادر شد كه لشكر به ايلغار متوجه كندمان شدند و پادشاه سعيد به نفس خود متوجّه شد .
چون لشكر شاهزادهء مشار اليه به كندمان رسيدند خبر رسيدن لشكر به ايلغار در كندمان بشنيد . ميان هر دو لشكر ده فرسنگ [ 275 ] مانده بود . شاهزاده امراى خود را بطلبيد و گفت اى نامداران اجازت است هريك سر خود گيريد و فرمان بپذيريد ، و اگر نه فردا كه لشكر برسد همه كشته و اسيريد !
پسران شاهزاده اسكندر بهادر بن پادشاه سعيد اعظم قرايوسف خان و اكابر اصفهان و
هامش
( 1 ) . ف ، م : بد .
( 2 ) . ف : دمره .
( 3 ) . مل : دردادند .