تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
سپاهيان نيز در ناصرى بودند و مىكوشيدند و مگر با گفتگو شيخ را رام گردانند من نيز به خانه شيخ نزد ايشان رفتم . شيخ ديوانه‌وار پياپى سخن مىگفت . گاهى حماسه عربى مىخواند هنگامى سخنان خنده‌آور مىگفت زمانى به من پرداخته گله و نكوهش را با هم در مىآميخت . از سخنانى كه مىگفت يكى اين بود : « من شصت و دو سال زندگى كرده‌ام و بيش از چهل سال زنده نخواهم ماند . ولى اگر دولت اين املاك را از دست من بگيرد فرزندان من به گدائى مىافتند » . بهرحال شيخ تلگرافى به آقاى رئيس الوزراء فرستاد به اين عنوان كه املاك را مظفر الدين شاه با فرمان به وى داده و او به آبادى آنها پرداخته و كنون كه دستور واگذار كردن آنها به ماليه رسيده او سخت دلگير و يك بار نوميد است . آقاى رئيس الوزراء بدلجويى شيخ تلگراف ديگر فرستادند كه املاك همچنان بدست خود او بماند ولى از فروش آنها به بيگانگان خوددارى كند و آنچه سند درباره آن املاك دارد به تهران بفرستد . پيش از رسيدن اين تلگراف شيخ به جمع‌آورى سپاه پرداخته به عشاير آگاهى داده بود كه سواره‌هاى خود را به اهواز بفرستند پس از رسيدن آن تلگراف هم ثقه الملك حاكم خوزستان به دولت پيشنهاد كرد كه سرهنگ باقر خان را كه فرمانده نظاميان شوشتر بود و شيخ ازو دلتنگى مىنمود از خوزستان بردارند آقاى رئيس الوزراء اين درخواست را نيز پذيرفت و ياور رضا قليخان رئيس امنيه بجاى سرهنگ باقر خان فرمانده سپاهيان گرديد . پس از اين كارها پنداشته مىشد كه خشم شيخ از هوش خواهد افتاد ولى او از تلگراف دلجويانه آقاى رئيس الوزراء به دليرى افزوده بر آن سر شد كه پرده از روى كار برداشته بىپرده دم از نافرمانى بزند و در