گفت دانا نفس را آغاز و انجامى بود * گفت دانا نفس بىانجام و بىمبداستى
گفت دانا نفس هم در جا و هم بى جا بود * گفت دانا نفس در جا و نى بيجاستى
گفت دانا نفس را وصفى نيارم هيچ گفت * نه به شرط شىء باشد نى به شرط لاستى
اين سخنها گفته دانا هر كسى از وهم خويش * در نيابد گفته را كاين گفتهها معماستى / 138 /
هر كسى بر ديگرى آرد دليل از گفتهاى * در ميان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى
نكتهاى از بو معين آرم در استشهاد خويش * گرچه آن در باب ديگر لايق اينجاستى
هر كسى چيزى همى گويد بنزد راى خويش * تا گمان آيد كه او قسطاى بن لوقاستى
كاش دانايان پيشين مىبگفتندى تمام * تا خلاف ناتمامان از ميان برخاستى
جان عالم گويمش گر ربط جان دانى بتن * در دل هر ذرّه هم پنهان و هم پيداستى
هر كه فانى شد به او يابد حيات جاودان * ور به خود افتاد كارش بىشك از مو تاستى
إلى آخر القصيده تركنا تحرزّا عين التطويل .
السيد السند المعتمد سناد الاحكام و عماد الاسلام جامع المعقول و المنقول اعلم الحكماء و المتكلّمين مير محمّد باقر الداماد الاستر آبادى عليه الرحمة
جلالت قدر و شأن و بزرگوارى او در فنون علوم معقول و منقول از متقدّمين و متأخرين چون آفتاب عالمتاب بر هر ذرهء از ذرات موجودات و افراد كائنات ظاهر و هويدا و لايح و