هر روز جاسوسى مىرسيد و خبر مىآوردند كه عنقريب است كه امروز فردا قشون قاجار از اردبيل به طرف طالش عزيمت كنند . اتفاقا روزى مير مصطفى خان بر سر طالار خود در ديوانخانه مشغول چاشت خوردن بود ، ناگاه ملاحظه كرد ديد تماما از چاىاى كه عبارت از قريهء بليلهبور « 1 » تا الى حوالى دولتسراى خان مزبور ، از قشون از سواره و پياده پر [ و ] مملوّ گشت ، معه دوازده علم بيدق و از ملاحظه كردن اين جمعيت تغييرى نيافت ، فرمود به پسران خود : سوار شويد به مدافعه بپردازيد . خودش دست از طعام خود نكشيده ، آهسته آهسته بناى طعام خوردن كرد .
كه پسرانش كه مير حسن خان شير شكار كه مادر دنيا همچون پسرى نزاييده بود كه بعد از آن هم نخواهد زاييد « 2 » ، همان ساعت با چند نفر نوكران خود و همچنين محمد خان هم و همچنين مير حسين خان هم ، همگى با نوكران خودشان سوار اسب شده به مدافعهء قشون قاجار پرداخته و در آن اثنا ديدند همان يكصد و پنجاه نفر سالدات تريلكهء « 3 » خودشان را به دست گرفته فرار به طرف دريا مىكنند ، هيچ تاب و مقاومت نمىكنند و مير مصطفى خان همانطور آنها را ديد ، به خنده درآمد فرمود : اين سگها را نگاه بكنيد ! حالا قشون به ايشان نرسيده ، ببينيد چطور مثل سگها فرار مىكنند ، كه ماها چقدر بىعقل هستيم به اميدوارى ايشان با پادشاه ايران سربهسر گذاشته ، دعوا مىكنيم . بلى پناه بر خدا .
بارى در يك طرفة العين ، پسران مير مصطفى خان هر يكى از طرفى مانند « 4 » بحرى دچار « 5 » قشون شده و شكست فاحش دادند و بعد آنها را متعاقب كردند ، برگردانيدند در پيش روى به كار كندى نشاندند . ديگر وقت زوال بود ، دست از حمله كشيده ، هر كس در مقابل آرام گشتند . از آن جمله آنچه ايشان تفنگچى پياده كه عبارت از آدمهاى طالش دولابى و شاندرمنى « 6 » به قرار هشت هزار نفر مىبود ، آنها در ميان قبرستانى كه بالاتر خانههاى داروغه « 7 » نور محمد مشهور منزل
هامش
( 1 ) . روستايى در دهستان كركلان شهر لنكران .
( 2 ) . در نسخه « زايد » .
( 3 ) . صندوقچهء لوازم .
( 4 ) . در نسخه « ماند » .
( 5 ) . در نسخه « دوچار » .
( 6 ) . در نسخه « شاندرميانى » .
( 7 ) . در نسخه « خانهاى دارغه » .