از فرش آراسته شده ، نشانيد و يك قليانى براى من آورد ، كشيديم . با دلم فكر كردم : من هيچ خوراكى نخورده بودم ، يقيين از گرسنگى در اينجا هلاك خواهم شد . در همين فكر [ و ] تشويش مىبوديم ، ديديم يك نفر فراش علاحده « 1 » قاپو را و از كرده و گشاده ، يك عدد مجمعهء خوراك با خورشهاى « 2 » گونهگون آورد ، گذاشت پيش روى من ، [ سپس ] آفتابه لگن را آورد و [ گفت : ] ميرزا دست خود را بشوريد ، ديگر از اينها گذشته ، خوراك خود را تناول نماييد « 3 » .
به هر صورت من قدرى از آن خوراك خوردم . از شرمندگى ، پر سير نشدم . در دل خود چنان تصور نموديم خوراك اين دو سه نفر فراش هم با من در اين مجمعه شريكاند كه من قدرى كم بخورم براى اين فقيرها هم بماند . بعد از دو سه لقمه دست خود را كشيديم . فراش مجمعه را برداشت برد در دهليز ، به اين سه نفر فراش هم صدا زد : بياييد « 4 » چاشت شما [ را ] آوردهاند بخوريد . اينها وقتى كه از اطاق بيرون شدند ، بعد از لمحه [ اى ] من هم نرم نرمك رفتم از روزنهء در ملاحظه كردم ، ديدم براى هر دو نفرى يك مجمعه آوردهاند . در دل خود گفتم : هر چه به سر من بيايد ، آمده است ، اما من انشاءاللّه در اينجا گرسنگى نخواهم كشيد . وقت شام هم به اين طور گذشت .
اما من در اين فكر افتادم از پى رختخواب امشب چطور براى من مىگذرد . وقت خواب شد . خواستم رداى خودم را به سر خود بكشم بخوابم ، فراش كه كلبى بگ بوده باشد ، گفت : اين گونه فكرها را كنار بگذاريد ، اين ديوانخانهء مير مصطفى خان است . قدرى تحمل نما ! در اين فكر بوديم ، ديدم يك دست رختخواب بسيار تميز ، لحاف كلاغى ، دوشك از مخمل آوردند براى ما .
در دل خودم شكر الهى را بجا آوردم كه خوراكم با آن خوبى ، رختخواب هم به اين تميزى و قشنگى ، البته خداوند عالم چنين مقدر كرده است .
* وقتى كه صبح شد ، نماز خودم را خوانديم و شكر الهى را بجا آورديم . چند دقيقه از ميان
هامش
( 1 ) . در نسخه « علاهده » .
( 2 ) . در نسخه « خوراشهاى » .
( 3 ) . در نسخه « نمايد » .
( 4 ) . در نسخه « بيايد » .