مير مصطفى خان و در آن وقت مير مصطفى خان در ولايت طالش كه عبارت از ديناچال الى ساليان ، حاكم حكم به استقلال بود و باجى به پادشاه ايران و غيره نمىداد ، سهل بود ، دو هزار اشرفى بر سبيل مستمرى بنابر اقرار پادشاه ايران ، سالى از رشت به او مىدادند .
بارى رفتيم به حضور مير مصطفى خان . ديدم حسين خان و خوانين « 1 » در حضور صف كشيدهاند ايستادهاند و من سلام كردم . فرمود : ملا بيا بنشين ! من نشستم . ديدم مثل من دو سه « 2 » نفر ملا و طلاب در مجلس خان نشستهاند . قدرى صحبت اين طرف آن طرف نمودند ، بعد ملايان بناى مباحثه نمودند .
اولا مباحثه از احكام شريعت شد ، بعد بر جادهء حكمى اراده كردند . با وجود [ ى كه ] من در حكمت يد بيضاى كلى داشتيم و هيچ كس را حريف ميدان خود نمىدانستيم و در طرفةالعينى ملاهاى مجلس را پيچيده زير زانوى خود گذاشتيم ، ديگر لاتكلّم « 3 » شدند و انصار و اعيان همگى كه هر كس به قدر قوهء خود چيزى مىفهميدند ، بر من احسن احسن كردند و خان هم بسيار اظهار التفات در مادّهء من به عمل آورد . فورا ده تومان پول ريال فتحعلىشاهى از جيب خود بيرون آورده ، به من داد و فرمود : انشاءاللّه به مصرف من هم خواهيد آمد . خلاصه اذن مرخصى حاصل كرده ، عازم خانهء خود به بوطهسر آمديم .
* به قرار دو سه ماه در خانه ماندم ، عازم اصفهان گشتيم . مدت هفت سال در اصفهان به درس خواندن مشغول شديم و شهرت كلى پيدا كرديم . شبى در عالم واقعه ديديم يك چاه عميق است ، من افتادهام به آن چاه ؛ مار و كژدم و عقرب همگى ما را احاطه كرده ، در جيب من و در آغوش من منزل كردهاند ، اما هيچ آفتى به من نمىرسانند . « 4 » من هولناك « 5 » از خواب بيدار شدم
هامش
( 1 ) . در نسخه « خوانينها » .
( 2 ) . در نسخه « 3 » .
( 3 ) . در نسخه « تكل » .
( 4 ) . در نسخه « نمىرساند » .
( 5 ) . در نسخه « حولناك » .