ساخته نماز خودم را خواندم . رفتم به بازار قدرى گردش بكنم ، ديدم يك نفر خانهشاگرد در بازار آمد به نزد من ، گفت : سركار حاج مير عباس بيگ تو را مىخواهد ، بيا برويم ! خلاصه همراه او رفتيم به ديوانخانهء سركار بيگ ، ديديم سركار خودش به حرمخانه رفته است ، اما كربلايى جواد كربلايى سليم اغلى نشسته . دو ورق كاغذ پا شد به من داد گفت : حسب الفرمودهء سركار اينها را بنويسيد به تفليس . آنچه مطالب بود ، به من القاء كرد و من هم با سعى تمام نوشتم و بعد او همان كاغذها را برداشت برد به حضور سركار بيگ و گفت : آنقدر در اينجا بنشينيد تا من كاغذها را بياورم شما پاكت « 1 » ايشان را نوشته باشى .
خلاصه رفت چندان نكشيد آمد گفت : سركار بيگ مىفرمايد كه فلانى براى چه آمده است . من گفتم : آمدهام دخيل اين درگاه شدهام . اگرچه مقصرم ، توقع عاجزانه مىنمايم ، بايد سركار ما را تصدّق سر مبارك خود ساخته ، عفو فرمايند و كربلايى جواد رفت باز مراجعت نمود گفت : سركار فرمودند : من تقصيرات او را عفو فرموديم ، بماند و من در جواب او گفتم : حالا همچون شد ، من شبها مىروم به قريهء گرمهتوك در آنجا مىمانم ، روزها مىآيم به حضور سركار ، چراكه در اول در اينجا مىبوديم ، براى من مجمعه و رختخواب مىآوردند ، حالا من خودم را از جمله مقصران محسوب مىداريم . انديشه مىكنم همان حرمت اولى بر من نشود ، چونكه من قدرى زودرنج مىباشم ، باز دلم خراب شود . باز كربلايى جواد رفت و مراجعت نمود تقرير كرد :
سركار بيگ فرمودند : نغمهبازى نكند ، برود در اطاق ديوانخانه ساكت شود . لهذا من رفتم « 2 » به اطاق ديوانخانه ، ساكت شديم .
ديدم چطور شمعدان و خوراك در اوايل « 3 » مىآوردند ، باز هم به همانطور آوردند ، بلكه قدرى هم زياد و در وقت خوابيدن ، فراش يك دست رختخواب مخمل و قلمكار « 4 » برداشته آورد .
خلاصه باكمال استراحت خوابيديم و شكر ايزدى را بجاآورديم .
صبح شد . ديديم سركار بيگ از حرمسرا مىآيد و من معه چند فراشان خرد « 5 » و بزرگ
هامش
( 1 ) . در نسخه « پكط » .
( 2 ) . در نسخه « رفتيم » .
( 3 ) . در نسخه « اوايلها » .
( 4 ) . پارچه نقش و نگار شده .
( 5 ) . در نسخه « خورد » .