ظهراب بيگ احد بيگ اغلى و مهدى بيگ ، عموى مير حسن خان ، و همچنين ساير نوكران از قبيل فراش و پيشخدمت كه در حوالى خانهء كدخدا شفيع الدين [ كه ] آن وقت كدخداى قريهء چلهوند مىبود ، همگى در آن محله متوقف مىبودند ، اما خانههاى « 1 » مير حسن خان در بالا و در حياط « 2 » آقاى بگ چلهوندى تعيين مىبود و در ميان به قرار نيمفرسخ راه مسافات داشت .
گوش كرديم كه به سر خانهء مير حسن خان چنان دعوا است كه از صداى گلولهء تفنگ ، گوش آدم كر « 3 » مىشود و در پيش روى خانهء ماها يك كوهى واقع مىبود ، يعنى گلولهرس مىبود ، ملاحظه كرديم به سر همان كوه به قرار چهارصد نفر تفنگچى جمع شده ، به سر خانههاى « 4 » ماها مثل تگرگ گلوله مىاندازند . ديگر ممكن بيرون شدن از خانه نيست ، چون كه من با يك نفر نوكر خودم در خانهء ديگر خوابيده بوديم كه اسم همان محمد حسن بود . در حقيقت نوكرى خوب و بسيار جوان مرغوب بود و در رشادت بىنظير مىبود كه پدرم كه ميرزا خداويردى در خانهء ديگر با عيال خود خوابيده ، از صدمهء گلوله بيدار گشت ، صدا زد كه پا شويد اسبها را سوار شده ، خودتان را به مير حسن خان برسانيد .
در آن اثناء ، مير هاشم بيگ شيلوارى كه همسايهء ما بود ، خانهء او در نزديكى همان كوه مىبود كه « 5 » اهالى كرگانرودى به طرف ماها گلوله مىانداختند كه براى مشاراليه فرصت نشده بود رخوت خود را بپوشد كه مكمّل يراق گردد . همين كه چارق دولاغ خود را معه تفنگ و قطار شاخ خود برداشته ، فرار كرده ، خود را هولناك « 6 » به خانهء پدرم انداخت ، فرياد برآورده گفت : ميرزا - خداويردى اين چه بدكارى بود براى ماها اتفاق افتاد ؟ پدرم در جواب او با طعنهآميزى خطاب كرد : بلى من هر روز از طرف بالا خان مىآمدم حقيقت اين كار را به خدمت مير حسن خان عرض مىكردم ، بعد از مراجعت من ، الواط و اوباشها ما را در خدمت مير حسن خان استهزاء « 7 » مىكردند و كار را به طور ديگر به مير حسن خان اشتباه مىنمودند و مير حسن خان هم حرفهاى ايشان را قبول مىكرد .
هامش
( 1 ) . در نسخه « خانهاى » .
( 2 ) . در نسخه « حيات » .
( 3 ) . در نسخه « كار » .
( 4 ) . در نسخه « خانهاى » .
( 5 ) . در نسخه « كدامى كه » .
( 6 ) . در نسخه « حولناك » .
( 7 ) . در نسخه « استحظا » .