تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار عجم ( فارسى ) — صفحة 810

مساهمون:

ص٨١٠
اى سالك ره ، چه خفته‌اى ، خيز * گر مرد رهى به ره درآويز
صوفى و حكيم را رها كن * روى دل خويش در خدا كن
گر راه خداى مىنوردى * بگذار طريق هرزه گردى
عزلت چه بود ، گذشتن از غير * كردن به درون خويشتن ، سير
خاموشى را بسى خواص است * خاموش ز نيك و بد ، خلاص است « 1 »
وله
فطرت آدمى چه خوش‌شجرى است * نظر تربيت ، چه خوش‌نظرى است
گو مَلَك از غم بشر مىسوز * كاين نهالى است بوستان افروز
گرچه ذات از صفات ممتاز است * ديدهء دل به هر يكى باز است
هر دو هستند و هست نيست دو تا * دو رها كن كه خود يكى است خدا
هست يك عين و در همه اطوار * متجلّى به صد هزار آثار
همه اصحاب ، در حجاب خودند * عاشقان خيال و خواب خودند
ياد حق مىكنند و غافل از او * خود چه خواهند برد ، حاصل از او « 2 »
وله
ندارد شبهه چه هشيار و چه مست * كه فى الواقع نشان از هستئى هست
پس او و وحدت او جز يكى نيست * مرا بارى در اين معنى شكى نيست
چو وحدت دان تو باقى صفاتش * كه هر يك نيست ، الّا عين ذاتش
به خود هست و به خود باشد به خود بود * جهان نقشى است كو ، از خويش بنمود
[ 489 f ] محال است انفصال عكس از نور * به ظاهر گرچه مىبينيش ز او دور « 3 »
وله
اى همه فعل و صفات ذات تو * ظاهر از هر مظهرى آيات تو
عشق مستغنى است از تشبيه ما * برتر از تشبيه و از تنزيه ما
مطلق از الحاد و از توحيد ما * فارغ از اطلاق و از تقييد ما
هامش
- اعتقاد نصارا ، بر آن زدند ؛ به اين شكل . ( 1 ) . اين از اشعار مثنوى مسمّى به چهل صباح آن جناب مىباشد ( 110 ) . ( 2 ) . اين ابيات از مثنوى موسوم به چهار چمن اوست . ( 3 ) . اين چند شعر از مثنوى مسمّى به چشمهء زندگانى است كه آن جناب راست .