قريب به آن است كه برف آنها در كازرون به مصرف مىرسد . ده مذكور ، تيول جناب مشير دفتر است :
جناب مشير دفتر ؛ و هو الحاج ميرزا مهدى ، ابو الوزارة و الصّدارة ، صاحب الكفاية و الدرّاية ، دبيرى است عطارد بصيرت و مشيرى مشترى سريرت « 1 » . ولد ارشدش ، جناب ميرزا على ، خداوند كلك و دفتر است و كشور تحريرش ، به شمشير قلم مسخّر .
مقصد اصلى ، ديدن آتشكدهء مذكور بود . ( بيانش اين است ) : در ميان دو ده مذكورين - يعنى كلانى و عبدوئى - رو به پائين كوه ، جايى است وسيع ؛ گودال مانند ؛ در آنجا آثار آتشكده و عمارت قديمه است ؛ از سنگ و گچ بوده ؛ قطعهاى از يك بدنهء آن بنا بهجاست ؛ قابل برداشتن نقشه نيست ؛ سهل است كه قابل ذكر هم نخواهد بود ؛ زيرا كه بكلّى منهدم و نابود است . بالجمله ، از آنجا آمدم به صحراى دشت ارژنه ؛ شهد اللّه كه اين راه ، صعوبتش كمتر از راه كتل پيرزن نبود و چنين گمانى نمىكردم . خلاصه از دشت ارژنه نيز گذشته ، رسيدم به خان زنيان ؛ كه ذكر آن ، پيش از اينها گفته آمد . [ پوشيده نماناد ] : اينكه قبل از حركت از شيراز به سمت كازرون ، از بعض اعيان اشارتى به فقير شده بود كه در مراجعت ، به بلوك بيضاء نيز رفته ، از وضع شهر قديم آنجا استحضارى حاصل نموده ، شمّهاى از آن را نيز تسطير نمايم و چون از خان زنيان به بيضاء ، راهى است به مسافت نه فرسخ ، لهذا از آنجا رفتم به سمت خرّك « 2 » و قلات « 3 » .
قلات : از جملهء امكنه باصفا و خوش آب و هواى فارس است ؛ چشمههايى روان و آبشارهاى فراوان دارد ؛ اشجارش موفور ، انگورش مشهور ، ريواسش معروف است .
پارهاى از مردمانش ، شيخى مشربند . بالجمله ، از قلات گذشته ، رسيدم به خاك بيضاء .
[ 336
f
] بيضاء « 4 » ( 21 ) : بلوكى است بسيار وسيع ، واقع در طرف شمال شيراز ، هشت فرسنگ ؛ مشتمل بر دهات كثيره ؛ و آن بلوك ، سردسير است ؛ ولى هوايش ، به اعتدال نزديك . آب آن ؛ از چشمه و قنوات ؛ حاصلش غلّه و برنج و قليلى از ميوهجات ؛ جلگهء آن خيلى باصفا و خضرت است . در وسط بلوك ، جايى است كه آن را « تلّ بيضاء » نامند ؛
Footnote
( 1 ) . سريرت : به معنى راز است و مجازا به معنى خصلت و طبيعت استعمال مىشود .
( 2 ) . خرّك : به كسر اوّل و شدّ ثانى مفتوح ، و به تخفيف آن نيز آمده ؛ موضعى است از فارس .
( 3 ) . قلات : به فتح اوّل است .
( 4 ) . بيضاء : گويند چون تربتش سفيد است ، لهذا آن را بيضاء ناميدهاند .