هستى چو به خود هست و نمىگردد نيست * پس حق خود اوست ور نه ديگر حق چيست
از حال عدم مپرس و از ماهيّت * كاين هر دو به وهم تست ، در وهم ، مايست
« حشمت »
نام ناميش ، ميرزا حاجى بابا ؛ جنابش نيز از آن قصبه است ؛ از اوان شباب تا كنون ، در شيراز متوقّف است و مدّتها در علوم ادبيه و حكمت الهيّه رنجى برده ، گنجى آورده و در انشاء نيز قدرتى تمام و قوّتى ، ما لا كلام دارد . به نگارش خط شكسته ، مسلّم اساتيد اهل زمان ، بلكه منحصر در ايران است . اكثر امراى عظام صحبتش را راغب و منادمتش را طالبند .
زمان حكومت غفران مآب ، نوّاب سلطان اويس ميرزاى معتمد الدّوله « 1 » ، در شيراز به منشىگرى اختصاص و محرميّتى خاص داشت ؛ بالجمله شعر را نيكو گويد ؛ بعضى را فقير به ياد دارد ؛ اين است :
دلبر دشمن نواز بر سر ناز است * جان به كف عاشقان ز بهر نياز است
پيكر محمود خاك گشت و هنوزش * ديده به گردش به جستجوى اياز است
قصّهء زلفت به شب تمام نگردد * ز آنكه شبان كوته است و قصّه دراز است
وله
من و صحن چمن امروز و گل و مطرب و مى * هم به فردا ، كرمش هست ز عصيانم بيش
زاهد از كوچه ما بگذر و افسانه مگوى * كه ز غوغاى سگان ، باك ندارد درويش
واعظ و سبحه و مسجد ، من و دير و زنّار * تا در آخر چه شود كار و چه آيد در پيش
خلاصه ، از زرقان مقدار 2 فرسنگ گذشته ، رسيدم به پل خان .
[ پل خان « 2 » ]
اين پل بسيار مرتفعى است ؛ دو دهنه طاق دارد ؛ رودخانهاى كه از كام فيروز « 3 » و بيضا « 4 » مىآيد ، از زير آن پل عبور مىنمايد ؛
هامش
( 1 ) . ولد ارشد مرحمت و غفران پناه ، جنّت آرامگاه ، نوّاب فرهاد ميرزا ، حاجى معتمد الدّوله بود و در شيراز ، چندى حكومت داشت ؛ پس از مراجعت به دار الخلافهء طهران ، در حدود سنهء 1309 به رحمت حق پيوست .
( 2 ) . مىگويند اين پل را امامقلى خان - بيگلر بيگى فارس - در ايّام سلطنت شاه عبّاس ماضى ساخته و اين امامقلى خان در شيراز هم ، مدرسهء معروف به مدرسهء خان را بنا نهاده [ است ] .
( 3 ) . بلوكى است در فارس ، در سمت شمال غربى شيراز ؛ و سردسير است . سابقا شهرى بوده از بناهاى فيروزشاه ( جدّ انوشيروان ) .
( 4 ) . بلوكى است در فارس ؛ سردسير در طرف شمال .