بسا اشعارى كه حكمت محض و محض حكمت است . از اين تقريرات مىگذريم و به اين يك كلام ، ضمّ مىنمائيم و شبهه را قوى گرفته ، سخنى مىگوئيم كه شخصى عامى ، مفرّى از آن نداشته باشد و آن اين است كه سلّمنا ، مذهب جبر يا تفويض ، درست باشد ؛ اشعارى هم كه دالّ بر آن دو مذهب است ، از شاعرى باشد كه از اهل علم و فضل و داراى حلّ و عقد بود ؛ امّا به شخص عامى چه كار كه نمىداند لفظ جبر ، اسم است يا فعل ؛ همچنين لفظ تفويض از باب [ 56
f
] تفعيل است يا تفعّل « 1 » ؛ تا چه رسد به معنى آنها ؛ تا چه رسد به حقيقت آنها .
وقتى از اوقات ، يكى از دوستان خواهش كرد كه در اهانت « 2 » مجاز پيشگان ناخردمند و نكوهش مردمان عامى خودپسند - كه جاهلند و علم را بر خود مىبندند و شهوت مىپرستند - اشعارى به رشتهء نظم كشم . چون از گفتنش ناگزير بودم ، در عرض دو شب و روزى ، 210 بيت عاجلا سرودم به طريق تركيببند مربّع ؛ كه نقدا در ديوان اشعار فقير مرقوم و ثبت است ؛ خيلى مناسب با مطالبى است كه قبل از اين گذشت . قدرى از آن اشعار را عرضه مىدارم . حق تعالى گواه است كه عرضه داشتن آن ، از باب اظهار فضيلت نيست ؛ چو [ ن ] كه از عرض آن ، عرض « 3 » خود را مىبرم . ولى مىگويم لعلّ « 4 » اشخاص مذكور را تنبيهى باشد و موعظتى ؛ اگر چه اين فقير ، هيچ مدان ؛ واعظ غير متّعظمّ « 5 » ، اين است :
اى دل بو الهوس « 6 » هر جائى * اى همه شيوهء تو شيدائى
پيشهات خودسرى و خودرأيى * نيست انديشهات از رسوائى
كردهاى بو الهوسى هر چه ، بس است * محترم نيست كس ، ار بو الهوس است
چند اندر پى رنگ و بويى * به تكاپو به سر هر كويى
مات و حيران به رخ نيكويى * پاىبند شكن هر مويى
هامش
( 1 ) . باب تفعيل و تفعل ، از اصطلاحات علم صرف و عربيّت است .
( 2 ) . حقير و سبك داشتن و خوار نمودن است .
( 3 ) . به كسر ، به معنى ناموس و آبرو است .
( 4 ) . لعلّ ، به فتح اول و شدّ لام ، يعنى اميد است .
( 5 ) . آن است كه پند به ديگران مىدهد و خود پند نمىپذيرد .
( 6 ) . يعنى ملازم هوس ؛ به واو صحيح است ، نه بلهوس بدون واو . در اين لغت نزاعهاست كه هيچ ضرورى نيست ! !