برهان الدين محقق ترمدى
از سادات حسينى « 1 » ترمد است كه در آغاز حال « 2 » درد طلب دست در دامن جان وى زد و او را بمجلس بهاء الدين ولد كه در بلخ انعقاد مىيافت كشانيد و به حلقهء مريدان درآورد . كشش معنوى و جنسيت روحانى برهان الدين را كه هنوز جوان بود بندهء آن پير راهبين كرد و چون زبانهء « 3 » شمع در نور آفتاب وجودش در وجود شيخ محو ساخت و كار برهان بشهود كشيد و شاهد غيب را مشاهده كرد و افلاكى گويد كه تمام مدت رياضت محقق ترمدى بيش از چهل روز نبود « 4 » .
و بعضى « 5 » گويند كه هم در بلخ بهاء ولد تربيت مولانا را ببرهان الدين گذاشت و او نسبت بمولانا سمت لالائى و اتابكى داشت و اينكه دولتشاه « 6 » او را مرشد و پير بهاء ولد مىپندارد سهو عظيم و مخالف اسناد قديم و روايات ولدنامه و افلاكى مىباشد .
وقتىكه بهاء ولد « 7 » از بلخ هجرت مىكرد برهان الدين در بلخ نبود و سر خويش گرفته و در ترمد منزوى و معتزل مىزيست و چون بهاء ولد مسافرت نمود پيوسته خبر او از دور و نزديك مىپرسيد تا نشان او در روم دادند و برهان الدين بطلب شيخ عازم روم شد . چون بدان ملك رسيد يك سال تمام از وفاتش گذشته بود و بنابراين تاريخ
هامش
( 1 ) - نفحات الانس .
( 2 ) - سلطان ولد در مثنوى ولدى شرح ارادت سيد را ببهاء ولد چنين گفته است :در جوانى به بلخ چون آمد * خواست آن جايگاه آرامد
جد ما را چو ديد آن طالب * كه بر او بود عشق حق غالب
گشت سيد مريدش از دلوجان * تا روان را كند ز شيخ روان
در مريدى رسيد او بمراد * ز آنكه شيخش عطاى بىحد داد( 3 ) - اشاره است به اين ابيات مثنوى در تمثيل فنا و بقاى درويش :گفت قائل در جهان درويش نيست * ور بود درويش آن درويش نيست
هست از روى بقا آن ذات او * نيست گشته وصف او در وصف هو
چون زبانهء شمع پيش آفتاب * نيست باشد هست باشد در حساب
هست باشد ذات او تا تو اگر * بر نهى پنبه بسوزد زان شرر
نيست باشد روشنى ندهد ترا * كرده باشد آفتاب او را فنامثنوى ، دفتر سوم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 290 )
( 4 ) - اين روايت افلاكى است و در مناقب محمود مثنوىخوان ( در سنهء 997 بتركى تأليف گرديده و مأخذ بيشتر رواياتش همان مناقب افلاكى مىباشد ) ، مدت رياضت او دوازده سال ضبط شده است .
( 5 ) - مناقب افلاكى .
( 6 ) - تذكرهء دولتشاه طبع ليدن ( صفحهء 193 ) كه به تبعيت او مؤلف آتشكده همين اشتباه را مرتكب شده است .
( 7 ) - مناقب افلاكى .