و هم جاى ديگر فرمايد :
مدت سى سال سودا پختهايم * مدت سى سال ديگر سوختيم
هم در اسرارنامه بدين معنى اشارت كرده گويد :
چو سالم شصت شد نبود زيانى * اگر من شصت را سازم كمانى
مرا در شصت افتادست هفتاد * چنين صيدى كرا در شصت افتاد
ز شصت آن كمان تيرى شود راست * ز شصت من كمان كوژ برخاست
از آن شصت و كمان قوت شود بيش * و زين شصت و كمان دل مىشود ريش
ز پيرى گرچه گشتم مبتلائى * نشد جز پشت كوژم هيچ جائى
اگرچه پر شدست اقليمى از من * درستم شد كه شد كم نيمى از من
نشست اندر سرم پيرى چنان زود * كه هرگز برنخاست از سر چنان دود
بسر ديوار عمر اندر زدم دست * چه برخيزد از آن چون عمر بنشست
در آمد كوزهء عمرم بدردى * نه قوت ماند نه نيرو نه مردى
اگر گهگه به شهوت بردمى دست * چو در پاى آمدم با سر دلم خست
ازين پس نيز نايد كار از من * كه آمد مدت بسيار از من
بسى ناخوردنىها خوردم و رفت * بسى ناگفتنىها كردم و رفت
برآمد آتش از دل وز جگر دود * كه رفتم زود و بس ديرم خبر بود
اگرچه عقل بيشانديش دارم * چه دانم تا چه غم در پيش دارم
برفت از ديده و دل خواب و آرام * كه تا چون خواهدم بودن سرانجام
دلم از بيم مردن در گدازست * كه مركب لنگ و را هم بس درازست
چو از روز جوانى يادم آيد * چو چنگ از هر رگى فريادم آيد
اجل دانم كه تنگم دررسيدست * كه دور عمر دورى در كشيدست
در اشعار ديگر خود هم به هفتاد سالگى خود اشاره مىكند از آن جمله مىگويد :