رفت عطار در اشعار خود چندين بار به سن خويش اشاره كرده است و در اينكه به سن پيرى رسيده شكى نيست ، چنان كه در قصيدهاى مىگويد :
اگرچه بس سفيدم مىشود موى * سيه مىگرددم ديوان دريغا
چو دوران جوانى رفت بر باد * بسى گفتم درين ديوان دريغا
نشد معلوم من جز آخر عمر * كه كردم عمر خود تاوان دريغا
هم جاى ديگر مىگويد :
و آن قد چو تيرم كه سبكدل بد ازو سرو * از بار گران همچو كمانى بخميدست
نيز جاى ديگر گفته :
مويت سپيد گشت و دل تو سياه شد * تا كى كند سياهگرى با سپيد كار
هم جاى ديگر گفته است :
هان اى دل خفته عمر بگذشت * تا كى خسبى كه كاروان رفت
نيز جاى ديگر مىفرمايد :
پير گشتى و بسى كردى سلوك * طبع رند گلخنى دارى هنوز
گذشته از آن در ميان غزليات عطار غزلهاى بسيارى است كه در آن ذكرى از ترسا بچهاى هست كه پيرى را از صومعه و عبادت بازداشته و به خود كشانيده است و پيداست كه مراد از اين پير خود اوست . اما جائى كه در اشعار خود به سن خويش اشاره مىكند يكى در اين بيت است كه مىگويد :
به زير خاك بسى خواب بينى اى عطار * مخسب خيره چو عمر آمدت به نيمهء شصت
پس از آن به شصت سالگى خويش در اين بيت اشاره مىكند :
گرچه پير راه بودم شصت سال * مىندانم در چنين راه اين قدر
نيز در جاى ديگر گويد :
عمر عطار شد هزاران قرن * چند گوئى ز پنجه و شستم