از قبولت جزوها كل مىشود * وز قبولت خارها گل مىشود
از قبولت قطره دريا مىشود * وز قبولت ذره بيضا مىشود
مثنوى مولوى گرديد اگر * از حسام الدين به گيتى نامور
اين كتاب من به گوهرپرورى * از تو شد سر دفتر هر دفترى
برك سبز نخل درويشى ببين * روضهء فقر است زان گلها به چين
ز آنچه من گفتم ز افسانه شهان * آنچه بنوشتم ز حال عارفان
از وزير و از دبير و از امير * آنچه گفتم از صغير و از كبير
آنچه از نيك آنچه از بد گفتهام * در بيانش مقصدى بنهفتهام
با تو گفتم رازها از روى حال * كه نيايد هيچكس را در خيال
وه چه خوش گفته جناب مولوى * اين دوبيتى در كتاب مثنوى
خوشتر آن باشد كه سر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران
گفته است پوشيده بهتر سرّ يار * خود تو در ضمن حكايت گوشدار
اى دريغا رازها ناگفته ماند * غنچههاى نكتهها نشكفته ماند
دارم اميد از جناب كردگار * هم بعون حضرت هشت و چهار
هم ز لطفت گفتنى گفته شود * درهاى معنوى سفته شود
اى سپهر سرورى را ماه و مهر * ماه و مهرت هر دو چاكر چون سپهر
چون نيايد وصف تو اندر بيان * هرچه گويم عاجز آيد زان بيان
چونكه مدح تو بود بىمنتها * منتها را سازمش ختم دعا
تا جوانى پير گردد در جهان * باغ ايام از بهار و از خزان
بخت و رايت آن جوان آن پير باد * با سنان و تيغ عالمگير باد
پايان كتاب
قد فرغ من تأليف هذا الكتاب فى قصبة التمشه فى يوم الخميس خمس و عشرين من شهر شوال المكرم سنة سبعه و ثلاثين و مائتين بعد الالف من الهجرة النبوية عليه الف الف صلاة و تحية « 1 »
هامش
( 1 ) - در نسخه ما اين جمله تاريخ فراغ نبود نسخه خطى كه در كتابخانه آقاى محدث بود مشتمل اين عبارت بود