گر علم تو با عمل برابر گردد * كام دو جهان تو را ميسر گردد
مغرور مشو كه خواندهاى چند ورق * ز آن روز حذر كن كه ورق برگردد
در مقام معرفت از همّت پير مغان * در گذشتيم از صفات و محو ذاتيم ما
گر توئى از پار و دم سائيدههاى مدرسه * پاچه ورماليده كوى خراباتيم ما
ميان زهد و رندى حالتى دارم نمىدانم * كه چرخ از خاك من تسبيح يا پيمانه مىسازد
براى گيسوى دلدار ، در دلهاى شب گاهى * فلك از استخوان سينه من شانه مىسازد
گفتم چشمت ؟ گفت به بدمست مپيچ * گفتم دهنت ؟ گفت مگو هيچ از هيچ
گفتم زلفت ؟ گفت پريشان مسراى * باز آوردى حكايت پيچاپيچ « 1 » »
( 9 - حكيم ملّا على سمنانى )
استاد مدرّسى چهاردهى در ترجمان احوال اين فيلسوف بزرگوار مىنويسد :
هامش
( 1 ) - حقيقت ، عبد الرفيع ( رفيع ) ، تاريخ سمنان ، صص 213 تا 215 .