تقوى شرط مرد است و پرهيز نشان اهل درد ، و متقى آنست كه از حق حيا كند نه از خلق ، و از خرابى دل ترسد نه از بدنامى دلق .
ششم زهد
از دنيا و ما فيها .
هفتم صدق
، كه اگر مريد صدق نبيند بصدق نيايد و بنيادش به دروغ شود و گمراه گردد .
هشتم علو همت ،
كه اگر عنايتى بمريد كند منت ننهد و در نظرش نماند ، به خدمت و ايثار مريد هم فريفته نشود .
نهم گذشت ، كه بجزئى خيانت و خلافى بر مريد خطا نگيرد و از نظر نياندازد و خدمات او را ضايع نسازد .
دهم سخاوت و كرم . بدهد و بنوازد و مال دنيا را زياد يا كم ذخيره نسازد . به حدى كه اگر دنيا را لقمهاى كند و به فقيرى خوراند چيزى نداند . طبعش رفيع باشد و نظرش وسيع ، آن هم محض جود باشد نه به ملاحظه و مقصود . كه اگر به ملاحظه عطائى كند دنى طبع است و بىوجود ، يعنى بخواهد مريد را بمال نگاه دارد و نه بجذبه ذى الجلال . اين رويه معاويه است نه سجيه مرتضويه . كريم كسى است كه مكرمتش خدائى باشد نه خودنمائى . بدوست و دشمن بدهد و از دوست و دشمن نخواهد . پيرى كه چشمش بمال مريد يا خلق دنياست در حقيقت مردود خداست .
يازدهم قوى دل بود
كه در حادثهاى دلش از جا نرود و مضطرب نشود . برگ درخت حواسش به باد حوادث نجنبد . بعضى بخروش موشى از هوش بروند و در انظار خود را بفر ببر و شكوه شير نمايند .