« كه نيست نزد آن جلوه سحاب علّتى » از بقيّهء محبّ در تلوين . پس به درستى كه تمام نمىشود جلوه مگر به فناى بقيّه بالكلّيه ، و اين علّت در حاجب شدنش از براى محبوب مثل سحاب حاجب است وراى قمر .
« و نمىپوشاند اين را » - يعنى « 1 » اين جلوه را - « حجاب تفرقهاى » كه او ظهور غير است در تلوين ؛ و مسمّاى به غير و سوى ، حجاب تفرقه است كه حجاب است از حقيقت جمع ، مساوى است كه نفس او باشد يا او غير او .
« و ايستاده و ميل كرده نمىشود نزد » آن جلوه بر « انتظار » مقامى ديگر فوق اين مقام يا جلوهء اجلى از اين جلوه ، و او غايت تمكين « 2 » است در عين احديت جمع ذات ، و اين غايتى است كه مطمحى و منظورى نيست وراى او .
و « تعريج » ايستادن است بر چيزى و ميل است به سوى او .
هامش
( 1 ) . اصل : - اين را يعنى .
( 2 ) . اصل : تمكن .