پشمين بر سر گذاشت . همنشينىها و خلوتهاى اين مريد و مراد آغاز شد . در اين حين شمس با زنى به نام كيميا ازدواج كرد . به ظاهر آرامش دوباره بازگشت و مريدان مولانا ، مريد شمس نيز شدند . افاده و استفاده ادامه داشت ، امّا دير نپاييد ، دوباره آتش كينهء حسودان شهر را به آشوب كشيد و همان گونه كه شمس حدس زده بود ، دوباره بايد قونيه را ترك مىگفت ، امّا اينبار بهگونهاى رفت كه به قول خودش :
خواهم اينبار آنچنان رفتن * كه نداند كسى كجايم من
همه گردند در طلب عاجز * ندهد كس نشان ز من هرگز « 1 »
آرى او در سال 645 ه . ق « ناگهان گم شد از ميان همه » :
هيچ از وى كسى نداد خبر * نى به كس بو رسيد از او نه اثر « 2 »
مولانا آرام و قرار نداشت ، اينبار خود به دمشق سفر كرد . شهرى كه خاطرههاى فراوانى برايش داشت : درس و بحثها ، افادهها و استفادهها ، مناظرهها و گفتمانها ، استادان و شاگردان . امّا اينبار شمس را نيافت . چاره براى دل بىقرارش نداشت جز اينكه لختى خود را به تدريس مشغول سازد و چنين كرد ، ولى تاب نياورد و پس از چندى دوباره به قونيه بازگشت . رفت و آمد به دمشق و قونيه بار ديگر تكرار شد :
چند سالى نشست و باز ز عشق * رفت با جمع سوى دمشق « 3 »
و باز حاصلى برايش نداشت . ديگر از شمس هيچ نام و نشانى نبود . بايد شمس را در درون خود مىجست :
شمس تبريز را به شام نديد * در خودش ديد همچو ماه پديد
گفت : اگرچه به تن از او دوريم * بىتن و روح هر دو يك نوريم « 4 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 52 .
( 2 ) . همان ، ص 53 .
( 3 ) . همان ، ص 61 .
( 4 ) . همان ، صص 60 - 61 .