قوله :
لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را
اشارت است به اينكه ، اول چيزى كه بر موجودات مقيد پرتو افكنده ، حبّ ذاتى است . و مبدأ رابطهء عشق و عاشقى و معشوقى ، حبّ اصلى است كه :
« يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ »
« 1 » از آن خبر مىدهد .
قوله :
لذت انعام خود را وامگير * نقل خمر « 2 » و جام خود را وامگير
يعنى ، بيش [ از ] استحقاق عطايا مبذول داشته ، انعامات را مستقر و مستمر گردان .
قوله :
ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفتهء ما مىشنود
مراد از ناگفته كه مسموع حق تعالى باشد ، لسان استعداد است .
قوله :
پيش قدرت خلق جملهء بارگه * عاجزان چون پيش سوزن كارگه
يعنى ، هستى مطلق را در مقيدات تأثيرى است معبّر به قدرت و جميع ممكنات مسخّر آن تأثيرند .
قوله :
اين نه جبر اين معنى جباريَست * ذكر جبارى براى زاريَست
چون اثبات به او به حسب ظاهر مشعر بود بر اعلاء مذهب جبريه كه گوينده را در حركات و سكنات هيچ قصد و اختيار در قدرت نيست ، اين مذهب مشتبه را دفع مىفرمايند كه ، اين سلب اختيار نه آن جبر است كه جبريه انسان را چون جماد دانند ؛ بل مشاهدهء غلبهء قدرت حضرت ربّانى و مطالعهء آثار جبارى اوست . و تسليم و تفويض جميع امور به وجود مطلق [ است ] كه وجود امكانى در جنب آن واجبى ، ابدا مستهلك و متلاشى است تا دريافت اين معنى در عجز و تضرع و ناله و زارى بيفزايد .
قوله :
زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار
يعنى ، به معنى اسم جبار هركه بىپرده و پرتو اين اسم بر او تافته ، خود را مسخر
هامش
( 1 ) المائدة ( 5 ) آيهء 54 : « . . . دوستشان بدارد و دوستش بدارند . »
( 2 ) در نسخهء ق : و باده .