شاه فضل نعيم قدّس سرّه « 1 » از جنگ مورّخ 1093
تا عشق تو از كوى خرابات برآمد * موساى دل از طور مناجات برآمد
نور رخت افتاد شبى در دل منصور * فرياد انا الحق به سماوات برآمد
تا زاهد شهر از مى شوق تو خبر يافت * چون پير مغان گرد خرابات برآمد
در صومعه تا زمزمهء ذكر تو افتاد * صوفى چو من از توبه و طامات برآمد
در ديدهء صاحب نظران از سر قدرت * عشق تو به صد نقش به كرّات برآمد
هرگز صفت عشق خدايى نتوان گفت * كاين عشق صفاتى است كه با ذات برآمد
اندر دل هر ذرّه رخت كرد تجلّى * تا انّى انا اللّه ز ذرّات برآمد
تا يافت نعيمت خيال شده را باز * عشق تو بسى گرد خيالات برآمد
ملّا ضياء الدين محمّد كاشى قدس اللّه سرّه
دلم شيدا كه شيداى تو باشد * خراب آنكه مأواى تو باشد
سراپاى وجودم چشم گرديد * كه حيران سراپاى تو باشد
دلم زين آرزو گرديد موئى * كه در زلف دلاراى تو باشد
خرامان شو كه طوبى تا قيامت * خجل از قد رعناى تو باشد
اگر سرو از رياض خلد رويد * بلاگردان بالاى تو باشد
برون كردم ز دل هر آرزويى * كه بيرون از تمنّاى تو باشد
به چشم اهل بينش توتيائى است * غبارى كز ته پاى تو باشد
ضياء را گر ز سر تا پا بسوزى * همان گرم تماشاى تو باشد
هامش
( 1 ) - عينا از جنگ استنساخ شده و او فرزند محمّد شريف بن شاه فضل اللّه اوّل است .