چو بدوست عهد بندد ز ميان پاكبازان * چو على كه مىتواند بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت * متحيّرم چه نامم شهِ ملك لا فتى را
به دو چشم خونفشانم هِله اى نسيم رحمت * كه ز كوى او غبارى به من آر ، توتيا را
به اميد آنكه شايد برسد به خاكپايت * چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويى قضاىگردان ، به دعاى مستمندان * كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم * كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى * به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ يا حقّ بشنو كه در دل شب * غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
شرح خطبة البيان ( فارسى ) — صفحة 6
مساهمون: محمد بن محمود دهدار شيرازى
ص٦