عاشق ، تجلّى كند ؛
« و هر نفس از راه عاشقى پردهاى »
يعنى دستانى ، « آغازد » يعنى به لسان استعدادى كه از تجلّى نخست حاصل آمده است ، طلب تجلّى ديگر كند . شعر :
« عشق در پرده مىنوازد ساز » « 1 »
يعنى در پردهء تجلّيات جمالى ، ساز معشوقى مىنوازد ؛
« عاشقى كو كه بشنود آواز
» يعنى عاشقى مىبايد كه به تصفيهء آينهء دل از زنگ صور كونيّه ، خود را قابل آن تجلّيات ساخته باشد تا آن را قبول كند .
« هر نفس نغمهء ديگر سازد »
يعنى هر نفس از روى معشوقى نغمهء دگر سازد ، يعنى تجلّى دگر كند ؛
« هر زمان زخمهاى كند آغاز »
يعنى هر زمان از روى عاشقى به لسان استعداد ، طلب تجلّى ديگر كند و در اين بيت اشارت است به آنكه در تجلّى تكرار نيست .
« همه عالم صداى نغمهء اوست »
يعنى اجزاء عالم به اعتبار حقائقها و وجوداتها ، نغمه ، يعنى فرع تجلّى - علمى غيبى و وجودى - شهادى اوست ؛
« كه شنيد اين چنين صداى دراز »
كه ابد الآبدين منقطع نشود .
« راز او از جهان برون افتاد »
يعنى راز ذات و اسماء و صفات او از جهان ، يعنى از سبب وجود جهان و مظهريّت وى مر آنها را از نهانخانهء بطون ، به صحراى ظهور آمد ؛
« خود صدا كى نگاه دارد راز »
؛ زيرا كه صدا همان صوت اصل است كه در مرتبهء دويم مىنمايد ؛ پس همچنانكه صوت اصل ، افشاى ما فى الضمير صاحب صوت مىكند ، صدا نيز كه بر صورت وى است افشاى آن مىكند ؛ پس ، از وى توقّع ستر و كتمان آن چون توان داشت .
« سرّ او از زبان هر ذرّه »
يعنى سرّ وحدت ذات و صفات او از زبان هر ذرّه از ذرّات موجود كه به حكم
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
، به تحميد و تسبيح حقّ سبحانه ناطقند ،
« خود تو بشنو كه من نيم غمّاز »
يعنى تو خود را قابل سماع آن كن كه من آن راز
هامش
( 1 ) .« عشق در پرده مىنوازد ساز * عاشقى كو كه بشنود آواز
هر نفس نغمهاى دگر سازد * هر زمان زخمهاى كند آغاز
همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيد اين چنين صداى دراز
راز او از جهان برون افتاد * خود صدا كى نگاه دارد راز
سرّ او از زبان هر ذره * خود تو بشنو كه من نيم غمّاز » .