بىبودن او نخست بنگر * اين رفتن تو نشد ميسر
72
ترك كرده همه كلام و نصوص * تا بداند به عمر خويش فصوص
22
تو مرا كردى حوالت اين كلام * تا شود نظّام اين درها نظام
76
جمع صورت با چنان معناى ژرف * نيست ممكن جز ز سلطانى شگرف
346
چنين درهاى پرقيمت اسيرى * به گوش مردم نادان چه لايق
13
چون بدانستى كه ضلّ كيستى * فارغى گر مردى و گر زيستى
249
خانه كردى زلا پر از جاروب * خود يكى زان بس است خانه بروب
28
خواجه عبد الرحيم تبريزى * بس نكو گفت اگر تو نستيزى
27
دانى چه حكمت است كه فرزند از پدر * منت ندارد ار دهدش عالمى عطا
366
در اين ورطه كشتى فروشد هزار * كه پيدا نشد تختهاى بر كنار
333
در فراق تو دل آشفته و خونين جگرم * باژگون بخت و سراسيمه چو پير نظرم
81
دل ترا دوستتر ز جان دارد * جان ز بهر تو در ميان دارد
57
دل گفت مرا علم لدنّى هوس است * تعليمم كن ترا اگر دسترس است
32
ده و شش از مه شوال و هفصد و هجده * نموده واقعهى افتخار آل محمد
58
روزى پدر اين حكايتم كرد * كز خيل محققان يكى مرد
55
زانكه خير الامور اوسطها * اشرف كائنات اقسطها
29
زاهد بىرياى بىتزوير * بهتر از عاشقان تقليدى
371
ز درياى شهادت گر نهنگ لا برآرد هو * تيمّم واجب آيد نوح را در وقت طوفانش
93 و 67
ز نور روى تو پيداست سرّ سبع مثانى * ز جبههى تو هويداست آن لطيفه كه دانى
328
زهى مآثر الطاف حضرت خلاق * كه مىرسد به خلايق ز شيخ بو اسحاق
77
ساقيا جام صبوحى درخور است * كز مى دوشين مرا درد سر است
68
ساقى عشق ساغرى در داد * مست گشتيم از آن مدام مدام
37
سايلى گفتا چو خواجه مىگريست * يا رسول اين گريهى دلسوز چيست
87
سخنى چند از مشايخ ما * به تبرك نوشته در هرجا
31
سدّت اندر ره خدا دانى * دانش دانش است تا دانى
21
سيد الاولياء على وليست * علم او بيكرانه چون دريا
90
شدم به خطّهى كرمان و جانم آگه شد * كه مرشد دل من شاه نعمت الله شد
80
شيخ فخر الدين كه بود اهل كمال * خوانده او خود را عراقى در مقال
84
شيخ و استاد من امين الدين * دادى الحق جوابهاى چنين
11
صانعى كوزهاى ز برف بساخت * كرد پرآب و اندر آب انداخت
21
عاشق حسن خود است آن مه لقا * حسن خود را خود تماشا مىكند
61
عرش اعظم زين سخن از جاى شد * چون شفق از ديده خونپالاى شد
70
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست
318
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
364
قرب نى بالا و پستى جستن است * قرب حق از قيد هستى رستن است
248