چو قاف قدرتش دم بر قلم زد * هزاران نقش بر لوح عدم زد
مبدأ وجود عالم امكان تعيين مىكند كه اول قدرت حق تعالى تعلق به كدام مقدور مىگيرد ، و پس از او به مقدورات ديگر . نخست تعلق قدرت به سوى عقل اول اعتبار مىرود ، و به واسطهى او تعلقش با ديگر مقدورات معتبر است ، كه نقوش تعيّناتاند بر لوح امكان . بيت :
از آن دم گشت پيدا هر دو عالم * وز آن دم شد هويدا جان آدم
به هر دو عالم همان مىخواهد كه از پيش « 1 » گفته شده ، به جان آدم همان كه مذكور گشت . بيت :
در آدم شد پديد اين عقل و تمييز * كه تا دانست از آن اصل همه چيز
مرادش آن است كه نه در جهان تنها و نه در جان تنها ، ادراك كليات و جزويات صورت مىبندد ، الّا در نشئهى جمع آدم . بيت :
چو خود را ديد يك شخص معين * تفكر كرد تا خود چيستم من ؟
شخص معين در او اشتراك نيست ، چون تفكر در او كرده شود ، حقيقت و تشخص جداجدا معلوم شود ، و چون عقل حكم به اشتراك حقيقت كند كه در اين معنى « 2 » تشخص عارض اوست ، حقيقت از روى كلى تصور افتد . چنانچه گفت ( بيت ) :
ز جز وى سوى كلى يك سفر كرد * وزآنجا باز در عالم نظر كرد
جهان را ديد امرى اعتبارى * چو واحد گشته در اعداد سارى
پس از تصور جزئيات و كليات چون در جهان نگرند ، از دو حال خالى نباشد : يا نفس او كه مجموع حقايق كلّيّه و جزئيه « 3 » است ، امرى حقيقى باشد كه اگر عقل معتبر او را اعتبار « 4 » كند يا نكند ، در خارج ثابت بود ؛ يا عند العقل ، وجودش معتبر بود ، و در خارج وجودش نبود . ناظم بر آن است كه عقل اعتبار وجود جهان مىكند ، و در خارج جهان را وجود نيست ، به معنى آنكه او كلى باشد حاصل از اجزاى موجوده در خارج . چه
هامش
( 1 ) . پا : بيش .
( 2 ) . پا : معين .
( 3 ) . دا : جزويّه .
( 4 ) . پا : اعتبارى .