وقتى دل شيدايى رفتى به گلستانها * بىخويشتنش كردى بوى گل و ريحانها 65 ، 137
شده عصمت از قفل گنجينهها * خراشيده از كينهها سينهها 63 ، 137
تا تو از هستى خود خود را نگردانى جدا * هودج جان چون نهى در بارگاه كبريا 45
با بط مىگفت ماهيى در تبوتاب * باشد كه به جوى رفته بازآيد آب 100 ، 156
واجب كند چو عشق مرا كرد دل خراب * كاندر خرابهء دل من تابد آفتاب 104 ، 158
ادب عشق جمله بىادبى است * طرق العشق كلّها آداب 76 ، 144
ادب عشق جمله بىادبى است * امة العشق عشقهم آداب 76 ، 144
بط گفت چو من قديد گشتم تو كباب * دنيا پس مرگ ما چه دريا چه سراب 156
نيست جز صدق دليل ره مؤمن به خداى * ور كسى را به ازين هست دليلى قل هات 83 ، 147
مگر اقبال شمعى نو برافروخت * كه چون پروانه غم را بالوپر سوخت 67 ، 138
ز من كه عاشق و رندم ادب نخواهى ديد * چه جاى زرگرى آن را كه كيميا آموخت 76 ، 144
اگر جنازهء سعدى به كوى دوست برآرند * زهى حيات نكونام و مردن به شهادت 98 ، 155
اگر جنازهء سعدى به كوى دوست برآرند * زهى حيات نكونام و رفتنى به شهادت 155
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: اكرم جودى نعمتى
ص١٧٤