طايفهء ديگر كن غير از طايفهء عشق ؛ و داخل شو در امّتى غير از « 1 » امّت ختمى كمالى . « 2 »
فإن شئت أن تحيي سعيدا ، فمت به * شهيدا ، و إلّا فالغرام له أهل « 3 »
*
پرّ ملايك هيزمست آنجا كه عشقش شعله زد * آنجا نشايد سوختن خاشاك دودانگيز را ( 29 الف )
[ 303 ] و تو كه لوح ظاهر و باطن را از نقوش تسبّبى و اشكال تعمّلى پاك و ساده دارى ، بدين مرتبه و بزرگى سزاوارترى از خداوندان جدّ و اجتهاد كه خلاصهء اوقات را مستغرق اسباب و آلات وصول بدين مرتبه گردانيدهاند ، لا لذاته ، بلكه از براى « 4 » « امّيد بهشت و بيم دوزخ » . « 5 »
تا كى ز چراغ مسجد و دود كنشت * تا كى ز زيان دوزخ و سود بهشت
رو در پى باده باش و ساقى امروز * كانديشهء فردا بود از رندان زشت
* * *
[ 304 ] و غير عجيب هزّ عطفيك دونه * بأنهى و أهنى « 6 » لذّة و مسرّة
[ 305 ] و أوصاف ما تعزى إليه كم اصطفت * من النّاس منسيّا و أسماه أسمت
و عجب نباشد جنبانيدن تو دوش افتخار و تبختر به نزد آن مجدّ مجتهد ؛ به واسطهء آنكه تو از خمخانهء محبّت و مجلس عشق به نهايت شادمانى و گوارندهترين لذّتى رسيدهاى . « 7 »
سر تسليم من و خشت در ميكدهها * مدّعى گر نكند فهم سخنگو سر و خشت
[ 305 ] و اگرچه اوصاف آنچه منسوب به اين مجدّ مجتهد است ، مرغوب و مطلوب عامّه است و به واسطهء تحلّى بدان اوصاف ، بسى از « 8 » مخمولان خاك مذلّت و فراموشان كوى حقارت ، برگزيده گشتند و اسماء آن منسوبات ايشان ، مثل كرامات و مكاشفات و
هامش
( 1 ) . فر ندارد .
( 2 ) . تب : عربيّه .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . تب : + مصراع ؛ فر : + ع .
( 5 ) . تب : + رباعى ؛ فر : + بيت .
( 6 ) . ال : بأهنى و أنهى .
( 7 ) . تب فر : + بيت .
( 8 ) . فر ندارد .