عقل گفتا شش جهت حدّست و بيرون راه نيست * عشق گفتا راه هست و رفتهام من بارها
و همچنين فسحت عالم معانى به « 1 » نسبت با « 2 » عالم الفاظ ، آن در غايت سعت و اين در نهايت ضيق ، كجا تطابق ميانهء ايشان متصوّر گردد ؟ « 3 »
در عبارت همىنگنجد عشق * عشق از عالم عبارت نيست
عشق را بو حنيفه درس نگفت * شافعى را درو روايت نيست
* * *
[ 191 ] و ما عنه لم تفصح فإنّك أهله * و أنت غريب عنه ما « 4 » قلت فاصمت
[ 192 ] و في الصّمت سمت عنده جاه مسكة * غدا عبده من ظنّه خير مسكت
[ 193 ] فكن بصرا و انظر ، و سمعا و عه و كن * لسانا و قل فالجمع أهدى طريقة
حال آنكه هر سرّى كه در خلوتخانهء ضمير توست « 5 » ( 23 الف ) تا قوّت ناطقه آن را به ملابس بيان نپوشانيده و بر سر بازار اظهار و افصاح ، مرقوم رقم تعيّن و اختصاص نگشته ، او در ربقهء اتّحاد است با تو ، و تو را اهليّت تملّك و احاطت به تعيّن او ثابت و مقرّر ؛ و ليكن چون در مجالى حروف و اصوات به خصوصيات مميّزه متعيّن گشت ، هرآينه در صحايف وجود به رقم استقلال موسوم گردد ؛ و روابط اتّحاد و قربت « 6 » به نسبت بعد و غربت متبدّل « 7 » شود . پس مختار مسترشدان اين طريق بايد كه سكوت باشد .
[ 192 ] نه سكوتى كه مقابل تكلم است ، كه در آن سكوت هم شوايب رعونات نفس - كه قصد تعظيم و جاه كه عبارت از بقيّهء تعيّن است - باقى است ؛ چه ، هر كه به گمان آنكه « جاه و « 8 » تمكّن و وقار بهترين مسكتى « 9 » است » « 10 » در افتاد و سكوت را متوجّه خويش ساخت بر اين سبيل ، او فى الحقيقة بندهء جاه بوده باشد و قبلهء عبادتش ابقاى ناموس .
هيهات ! « 11 »
هامش
( 1 ) . فر ندارد .
( 2 ) . فر : به .
( 3 ) . فر : + بيت .
( 4 ) . نسخه بدل ال در حاشيه و نيز ديوان ابن فارض : إن .
( 5 ) . فر : ضمير است .
( 6 ) . نا مل : قرب .
( 7 ) . فر : مبدّل .
( 8 ) . ال نا ندارند .
( 9 ) . نا : مسكن .
( 10 ) . نا از اينجا تا شرح بيت 198 را ندارد .
( 11 ) . فر : + بيت .