روى معنى ، جانش را به تحف حقايق و معارف بنوازد و گاهى در عالم خيال ، به خلافت صورت مثالى ، حكومت آغازد . « 1 »
هر نفس نغمهاى دگر سازد * هر زمان پردهاى كند آغاز
و هر چند ( 4 الف ) شوكت سلطنت معشوق و احتشام ايالت او در مرتبهء عيان ، ظاهر مىشود كه
مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا
، اما به واسطهء تمامى ظهور عشق در اين مرتبه و استيلاى ابّهت معشوقى در او ، استيصال احكام تعيّن عاشق كرده ، او را مورد احكام متقابل مىسازد . از لذت احتظاى رؤيت و از الم خوف زوال آن ، كه « 2 »
فأبكي إن نأوا شوقا إليهم * و أبكي إن دنوا خوف الفراق
*
اللّيل إن وصلت كاللّيل إن قطعت * أشكو من الطّول ما أشكو من القصر
*
مرا كه با تو نشستم گريستن از چيست * اگر نه بخت بد و عاشقى ز يك بابست
*
جمال در نظر و شوق همچنان باقى * گدا اگر همه عالم به دو دهند گداست
« 3 »
لا جرم تاب توقّف ناورد . « 4 »
بر در تو مقيم نتوان بود * حلقهاى مىزنيم و مىگذريم
آنچه مناسب حال عاشق و مقتضاى وقت اوست ، « صورت مثالى » است .
لو لا تمثّل شخص حسنك لم أعش * في أنّ ذاك الحسن لا يتمثّل
*
ز نقشبند خيالم خوش آيد اين معنى * كه صورتى بنگارد به شكل دلبر ما
هامش
( 1 ) . مل : + نظم .
( 2 ) . فر : شعر .
( 3 ) . فر اضافه دارد :چند گويى كه عشق بدبختست * پس تو پنداشتى كه چون باشد( 4 ) . ال فر : + بيت ؛ مل : + نظم .