و شك نيست كه صاحب كمال ظهور و اظهار جامع ساير مراتب مدارك شعورى و اشعارى است از روى وجود عينى و تعين خارجى . پس عاشق بر اين تقدير مندرج باشد در معشوق عينا و چون « 1 » كمال ظهور و اظهار متحقق نمىشود الا در مدارك شعورى و اشعارى و شك نيست كه تحقيق در مدارك « 2 » وجود علمى است و تعين حكمى ، پس اندراج معشوق در عاشق حكمى باشد و بيان اندراج هر دو در سطوت قهرمان عشق مكررا روشن گشت حاجت به بيان نمىداند . پس حاصل سخن او در هر لمعهاى بيان آن حقيقت واحده است به وحدت حقيقى و كيفيت مبدئيت و معاديت او ، چنانچه مقتضاى بيان توحيد است كه وارثان حضرت ختمى بدان راه يافته به ميامن اشارات حقايق دلالات او - صلوات اللّه و سلامه عليه و عليهم اجمعين - .
لمعهء اول
اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است الى اخره .
هر آفريده را به حسب روش خويش از خزانهء بخشش ايزدى او را بخشى معين هست ، و به همان قدر كه نصيب او مىشود از مبدأ خود آگاه مىگردد و تسبيح مىكند كه
« إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ »
و ليكن تفاوت ميانهء ايشان در افزونى آن بخش است و كمى آن . و هر بخش از آن معرفت و آگاهى كه مانند معرفت و آگاهى خاتم كه عبارت از محمد - صلوات اللّه و سلام عليه و على آله - « 3 » است كه كمال انسانى به دو تمام گشته و ختم شده او لايق افزونى تواند بود . پس هركدام از آنها كه مطابق و مناسب كمال خاصه خاتمى و موافق كتاب و سنت او ، هرآينه به نام كمال سزاوار « 4 » باشد و به كوشش در طلبش ارجمند « 5 » .
قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * نه هر آن كو ورقى خواند معانى دانست
هامش
( 1 ) - ب : چون .
( 2 ) - ب : مدارج .
( 3 ) - ن : و آله .
( 4 ) - ب :
سزاوار و بكوسش . ب .
( 5 ) - ب : فرد .